تبلیغات
محــــــــــذور - ـ مَرد ـ ، ـ قرآن ـ ، ـ کربلای پنج ـ ...
محــــــــــذور

دل نوشته های یک: بر حذر داشته شده

سر قبر حاج حسین ایستاده بودم. روی قبر را می خواندم. وقتی احساس کردم که فرصتم تمام شده، به علی.ر که کنارم ایستاده بود اشاره کردم که : بریم. وقتی می خواستیم راه بیافتیم. مرد صدایمان زد.

مرد ، میانسالی بود که با ریش های جو گندمی و سر و صورت شکسته و پر از چین و چروک و دستان پینه بسته مقابلمان ایستاده بود. و من با آنکه صورتش را ندیدم، همه ی این ها را فهمیدم. نمی دانم چطور!!!

قرآنی قدیمی که در دستش بود را نشان داد:

- اگه میشه در ازای هدیه ی این قرآن، پول یک وعده غذا رو به من بدید.

هنوز هم در چشمانش نگاه نکرده بودم. بر گشتم و به علی که در حد فاصل قبر های حاج حسین و حاج احمد ایستاده بود و منتظر رفتن بود زل زدم. این وضعیت چیزی حدود سی ثانیه ادامه داشت. نفسم حبس شده بود. نمی دانستم چه شده است. نا خود آگاه دستم داخل جیب پشتی رفت و کیف پول را بیرون آورد. بدون اینکه از من سوالی بکند! محتویات کیف پولم سه اسکناس بود(2000 ، 500 ، 100) به اضافه ی مقداری کارت بی ارزش.

دو هزار و پانصد را دستم از کیف پول بیرون آورد. شک کردم. علی گفت : کافیه!

نفس راحتی کشیدم. حالا مر حله آخر بود و من در یک دوراهی در محظور گیر افتاده بودم. تصمیم گرفتن خیلی سخت بود. باید قران را می گرفتم یا نه؟!!

دست بدون اجازه ی من به طرف مرد دراز شد. پول را داد و قرآن را گرفت. و این اتفاق در حالی افتاد که من هنوز مرد را ندیده بودم. که ای کاش حتی برای لحظه ای او را می دیدم...

مرد با تشکری ساده از گوشه های میدان دیدم محو شد. برگشتم و قرآن را نگاه کردم. قرآنی قدیمی و نفیس که احتمالا بهای هدیه اش بیش از دو هزار و پانصد بود.

علی چند قدمی را که تا نزدیک مقبره ی حاج آقا رحیم ارباب رفتیم حرفی نزد. دستانم دوباره خودسری کردند و به طرف او دراز شدند و جالب تر اینکه زبان هم با آن ها همکاری کرد: «هدیه اش می کنم به تو.» حالا قرآن مال علی شده بود.

علی گفت: بهتر بود نمی گرفتی!

و همین جمله بود که زندگی مرا تا الآن تباه کرده است. مرد رفته بود و من نیز دیگر اسیر دست هایم نبودم. همین جا بود که کشمکش بین عقل و قلب شروع شد. شروع کردیم به دور زدن گلستان و هر چه گشتیم. مرد نبود که نبود. من مانده بودم و علی. و قرآنی که دیگر جزئی از زندگیم شده بود.

لای قرآن را باز کردم. آمد: ولا تمش فی الارض مرحا.

عجیب بود. دیگر آبرویم پیش حاج حسین و همه ی شهدای کربلای 5 رفته بود. کاری که برای او نباشد، نخواهد ماند. وما عندکم ینفد و ما عندالله باق... .

(فعلا حوصله ی تایپ کردن ندارم. ولی ادامه دارد)


نوشته شد در 30 بهمن 90 ساعت 01:20 علی کریمی دیـــــدگاه |



دستنوشته های یک حاضر شده محضور