تبلیغات
محــــــــــذور - مال تو این معافی از خدمت!
محــــــــــذور

دل نوشته های یک: بر حذر داشته شده

مادرم چادری به سر انداخت

بی هوا تا میان کوچه دوید

باقدم های آخرت بابا

قلب مادر چه پر شراره تپید

 

دل ز ما کندی و نچرخاندی

سر خود را به سمت مامن ما

مادر از پشت سر ولی فهمید

اشتیاقت برای دیدن ما

 

مادر از خطّ ردّپای تو خواند

قصّه ی یار آرمیده به خون

دل تنگش به همرهت آمد

به دوکوهه، به فکّه و مجنون

 

در بهشتی که بوی گل می داد

تنت آماج تیر می شد حیف

وقت جان دادنت جوان بودی

مادر امّا چه پیر می شد حیف

 

خبر پرکشیدنت بابا

یک شبه قامتش کمانی کرد

رویش چند تار موی سپید

سر و رویش چه آسمانی کرد!

 

از همان ترکشی که دست تو برد

بر دل ما زدند آدمیان

سهم ما شد پدر ز رفتن تو

طعنه و نیش و زهر و زخم زبان

 

تُف به این سهمیه ؛ بیا بستان!

ای ندیده شلمچه ، کرخه و هور؛

من به دنبال خنده های پدر

تو به دنبال رتبه ی کنکور

 

من زدنیای تو نمی خواهم

هدیه و لوح و وام از دولت

پدرم را به خانه برگردان

مال تو این معافی از خدمت!


پ.ن: کاری به منِ مسلمان ندارد. هر کسی بعضی صحنه ها را ببیند، دلش می سوزد. تازه من که فرزند شهید هم نیستم!!! بیچاره فرزندان شهدا. متّهمند به این که برای استقلال این ملت هزینه داده اند!!!


نوشته شد در 24 بهمن 90 ساعت 22:32 علی کریمی دیـــــدگاه |



دستنوشته های یک حاضر شده محضور