تبلیغات
محــــــــــذور - پلکـــی زدمــــ ـ ـ ـ ...
محــــــــــذور

دل نوشته های یک: بر حذر داشته شده

                                                       یَا اَیُّهَا العَزیـــز...

 

آیینه ام غبار تو را تکیه گاه شد

دفتر ز نقش زلف سیاهت سیاه شد

 

اشکم زبس به روی مسیرت فتاده­است

خاک گذرگهت همه کاریز و چاه شد

 

یک ذرّه از شرار دلم پرکشید و رفت

در آسمان غم شَرَر مهر و ماه شد

 

پلکی زدم عنان نگاه از کفم برفت

ایّام عمر تیره از این اشتباه شد

 

محضور بی نوا به امید تو زنده است

ساقی بیا که علّت عمرم تباه شد


نوشته شد در 19 بهمن 90 ساعت 19:36 علی کریمی دیـــــدگاه |



دستنوشته های یک حاضر شده محضور