تبلیغات
محــــــــــذور - عقیــــق می قُلـــد...
محــــــــــذور

دل نوشته های یک: بر حذر داشته شده

اللهـــــم ارنـــــــی الطلعـــه الرشیــــده

از بس مقابل نظرم ناز می کنی

صدباره طبع شعر مرا باز می کنی

 

وقتی که می تراود از این طبع خشک من

من را چه ماهرانه برانداز می کنی!

 

گویا عقیق می قلد از قلب بی سواد

آری تو با کرشمه ات اعجاز می کنی

 

سرتا به پا تمام تنم گوش می شود

وقتی به صوت غمزده آواز می کنی

 

ای مه میان پرسه زدن در ستاره ها

دل را خمار و رند و نظرباز می کنی

 

فرمانده ای و خسته دل بی قرار را

با عشوه های وارده سرباز می کنی

 


پ.ن: شاید این غزل آخر باشد.
نوشته شد در 29 دی 90 ساعت 11:04 علی کریمی دیـــــدگاه |



دستنوشته های یک حاضر شده محضور