تبلیغات
محــــــــــذور - از ریشه
محــــــــــذور

دل نوشته های یک: بر حذر داشته شده

ریشه هایش دوید در جانم، دشمن عقل نورسم شده بود/
نا به هنگام آمد و یک آن، تا بفهمم همه کسم شده بود/
می شد آیا فرار کرد از او؟ یا دلی اختیار کرد جز او؟/
نه ... نمی شد، برای صید دلم، با دد و دیو هم قسم شده بود/
سخت آمد فرود بر جانم، زخمه های سه تار از مژه اش/
روی هر تار و روی هر پودم، چهره ی عشق مرتسم شده بود/
چشم هایش دو سرخوش سرمست، ابرویش ساقی پیاله به دست/
و «جز او هیچ نیست هر چه که هست»، رمز توحید ناقصم شده بود/
یک بغل «اختیار» در آغوش، بار «اجبار» او ولی بر دوش/
مو به مو در نسیم «آزادی»، قفل و زنجیر «محبسم» شده بود/
...
ناگهان چشم باز کردم و دیدم، تنم از زهر خند او مرده ست/
خمره ی قلبم از سحر تا صبح، نه شراب و نه سرکه ... سم شده بود/


نوشته شد در 15 مرداد 93 ساعت 01:15 علی کریمی دیـــــــــــدگاه |



دستنوشته های یک حاضر شده محضور