تبلیغات
محــــــــــذور - غزلی که مثنوی شد
محــــــــــذور

دل نوشته های یک: بر حذر داشته شده

دی شب دل من از همه ی خلق جدا بود

دل بود و تو بودی و غزل بود و خدا بود

روی دلمان خط ملامت نکشیدیم

تنها شده بودیم خجالت نکشیدیم

بزم دلمان اشک،‌ همه هستی مان اشک

جام و می و انگیزه ی سرمستی مان اشک

جان و دل من بود که از چشم تو می ریخت

آونگ شدم چشم تو من را به خود آویخت

نخ نخ روی لب های تو من دود شدم رفت

جان و تن من سوخت ... وَ نابود شدم رفت

از عمق دلم داد کشیدم که بیایی

جان دادم و فریاد کشیدم که: «کجایی؟!»

تا کی خفقان گیرد و خس خس کند این شهر؟

ای کاش کمی بوی تو را حس این کند این شهر...

گنجشک دلم بودی و از شاخه پریدی

افسوس که فریاد دلم را نشنیدی

من ماندم و یک خاطره ی رنگ پریده

«افسانه ی مجنونِ به لیلا نرسیده»*

بعد از تو نوشتم سخنم را به تغزل

«لا حول و لا قوه الا به تغزل»* :

این عطر که پر کرده شمیمش همه جا را

ای کاش نمی داد هدر ثانیه ها را

فرصت نکند راه زنی سر برسد باز

این بار مشوش نکند خاطر ما را

افتاده ی عشقیم... چرا دست رسی نیست؟

ای خلق! مگر باورتان نیست خدا را ؟!

دندان طمع های شما تیز تر از قبل

این گنج تحمل نکند روی و ریا را

این لذت مستی است وَ خون است بهایش

بر جان نخرید این همه سوغات بلا را

آواز دهل هاست که از دور رسیده است

این شور گرفته ست چرا چشم شما را؟

بیهوده به دنبال زر و سیم نگردید

عشاق به هم راه ندارند طلا را

...

آخر همه را دشمن من می کنی ای عشق

ای عطر که پر کرده شمیمت همه جا را

...
*: تضمین ها از مهدی فرجی
نوشته شد در 14 شهریور 92 ساعت 18:39 علی کریمی دیــــــــدگاه |



دستنوشته های یک حاضر شده محضور