تبلیغات
محــــــــــذور - چرت و پرتیات نیمه شب .. نخونیدش به تره
محــــــــــذور

دل نوشته های یک: بر حذر داشته شده

قدم زنان از جمال زاده آمدم بیرون و در حالی که هنوز در حال تردید قرار داشتم راه مستقیم را انتخاب کردم و به انقلاب و شلوغی ها و کثیفی هایش "نه" محکمی گفتم و از روی خطوط ربات های پیاده حرکت کردم و به آن طرف خیابان رسیدم. سیم های گره خورده را با هزار مشقت باز کردم و ته شان را داخل گوش ها بردم. دوست داشتم شب بود و یا حد اقل باران می آمد تا از‌ آن حالت مزخرف رها می شدم و ... . play را فشار دادم. هنوز درس دی شب ادامه داشت. و من انگار نه انگار که خوابم برده و بقیه را نشنیده ام اندک التفاتی نموده و فهمیدم که حد اقل دو جلسه ی دو ساعته را در خواب ناز(!) بوده ام. بیفزایم شارژ قابل توجهی هم نداشت و من بدون مخدر به راه رفتن ادامه دادم تا به کارگر بالایی رسیدم و از گوشه رد شدم و باز حالم به هم خورد از این شهر. تنها چاره ام دویدن بود که آن هم به مدد پا های بی رمق و نخوابیده ام منتفی بود. فقط می خواستم زود تر به فردوسی برسم و به اش زل بزنم و بگویم:‌ ای کاش هیچ وقت شاه نامه ای نسروده بودی و او هم با جواب ندادنش مثل هر روز محل ... به م نگذارد و حواله ام کند به بوفه و یک عدد لیوان بی مصرف با چای نپتون که این خواب لعنتی را از سرم بپراند و.... .

اه. چه قدر این سید حرف می زند وسط خواب و نمی گذارد من چرت و پرت های شب جمعه ام را با آرامش بنویسم. هی می پرد وسط نوشتنم که: یه دختر قشنگ که جلوی موهاش کچل باشه و با عصا بنویسه شعر نو و پست مدرن بلغور کنه که ... (این جاش واضح نبود برام فردا ازش می پرسم) ... بعدشم برام از کله پاچه پیتزا بیاره و ... . و همین بس که من افکار پیشینم را مچاله کنم و اما نیندازم دور. چرا که باید به طریقی وقت بی هوده ی شما را تلف کنم که هنوز هم که هنوز است عبرت نگرفته و به این وبلاگ مزخرف سر می زنید و چندی بیش نمانده که فیلتر شود این خانه ی فساد و عجب هم نیست در شهری که مردمانش بی نزاکتند و هی وسط خواب حرف می زنند و آرامش نویسندگان شب زنده دار را به هم می زنند. و نمی گویند این بنده خدا که روز ها آرامش نوشتن ندارد. اقلا بگذار شب ها حواسش را جمع کند و چرت و پرتی بنویسد. بلکه به ندای درونی اش که هی و هی به او بد و بی راه می گوید که چرا نمی نویسی پاسخ دهد. واییی.... پای سید به کتاب های تلنبار شده روی تخت بخورد و فرو بریزد و در خواب بگوید: «کجا بودم من؟!...» و تو به یاد پسر خاله بیفتی که : خب چیه مگه؟ آدمه دیگه. وسط خواب حرفش می گیره... . و تو بگویی حرفش بگیرد قبول. اما رقصش بگیرد را دیگر نه و ... و چیزی نمی گذرد که موتور یخ چال به راه می افتد و تو کلا قید نوشتن را می زنی و می گردی به دنبال راه دیگری که جای بی خوابی ات را پر کند و ... ./


پ.ن: الانسان حریص علی ما منع... اشاره به تیتر.


نوشته شد در 20 اردیبهشت 92 ساعت 03:24 علی کریمی دیـــــــــدگاه |



دستنوشته های یک حاضر شده محضور