تبلیغات
محــــــــــذور - با من مثل انسان برخورد کنید. خواهشا... من نخبه نیستم به خدا!
محــــــــــذور

دل نوشته های یک: بر حذر داشته شده

وارونگی

          قصه از آن جایی شروع شد که آفریده شدیم. آفریده شدیم که زندگی کنیم. قصه از آن جا شروع شد که می خواستیم زندگی کنیم اما قربانی مقدمات زندگی شدیم. قصه از آن جا شروع شد که می خواستیم سوار اسباب و لوازم زندگی شویم. اما نمی دانم چه شد که داریم به آن ها سواری می دهیم... . و همین طور این قانون نانوشته ی کثیف سرایت پیدا کرد به سر تا پای زندگیمان. مثلا قرار بود تحصیل کنیم... اما داریم قربانی فراهم کردن مقدمات آن می شویم. حرف های من از این جا شروع می شود. نمی دانم چه شد. زمانی بود که با شور و اشتیاق و شهوتِ بی امان تحصیل، انتظار چنین لحظاتی را می کشیدم. اما انگار وقت و انرژی من و پول خانواده ام در راه فراهم کردن مقدمات آن قرار است به هدر برود، نه برای خود آن!

          اصلا بی خیال... مرا چه به تحصیل و کسب علم؟! مگر مهم است؟! بگذار وقت و جان عزیز و پولمان را در مسیر مقدس تری به نام «طی کردن مراحل اداری» فدا کنیم. بگذار ارزش و غیر ارزش از هم تفکیک شوند. بگذار همه بدانند که قصد ما ورود به دانشگاه است، نه تحصیل در آن! این جمله ی آخر بیان گر اتفاقی است که خواه نا خواه باید به آن ایمان آورد. چرا که چاره ای جز آن نیست... بچه که بودم فکر می کردم کسانی که در دانش گاه درس می خوانند در حال گذراندن دشوار ترین و هم چنین پربار ترین مراحل زندگیِ تحصیلیِ خود هستند. اما هر چه گذشت بیش تر به ناقص العقل بودن خودم در کودکی پی بردم. نتیجه گیریِ ذهنِ کودک سال من کاملا اشتباه بود. الآن فهمیده ام سخت ترین مرحله، قسمت ورود به دانش گاه است و بعد از آن عشق است و حال... . در حقیقت ورود به دانش گاه قله ی تحصیلی «ما»ست. همین «ما» که قرار است به ثریا برویم و گونی گونی دانش جمع کنیم... .

          قصه از آن جا شروع شد که به نزدیکی این قله رسیدم. مدال طلای المپیاد ادبی شده بود مانند اسم و فامیل من. همه جا مرا به آن می شناختند. کم کم حس کردم من در خدمت آن قرار گرفته ام، به جای آن که او در خدمت من. درِ گوشش گفتم مگر قرار نبود تو به من کمک کنی؟ مگر قرارمان این نبود که من به وسیله ی تو از دست این کنکور لعنتی خلاص شوم؟! مگر قرار نبود کمکم کنی تا به سلامت از این قله ی مخوف رد شوم و از فضای علمی دانش گاه استفاده کنم؟! – هر چند آن موقع هنوز نمی دانستم که در دلش به من می خندد! چه ترکیب مضحکی: فضایِ علمیِ دانش گاه! البته حساب اساتید و دانش جو های خوب جداست. اما کلا زهی خیال باطل! – خلاصه، گذشت و گذشت و گذشت... . به مرحله ای رسیدم که تنها عامل یاری رساننده ام همان مدال لعنتی بود، نه علم و دانش و هرچیز دیگرم... .

          زمان می گذشت و من کم کم به چیز های عجیب عادت می کردم. نمونه اش همین قضیه ی «پیش دانشگاهی». اوایل برایم عجیب بود که کسی را از کنکور دادن معاف کنند، اما مدرک پیش دانش گاهی از او بخواهند. اصولا درس های پیش دانش گاهی جزئی از منابع کنکور است. جالب است که کسی را از «کل» معاف کنند و از «جزءِ» همان کل نه! کسانی که دشوار ترین کتاب های دانش گاهی را در دوره ی المپیاد پاس کرده اند، حالا باید معطل کتاب های دبیرستان شوند. اوایل برایم جالب بود. اما پس از گذراندن مراحلِ به مراتب عجیب تر، به این نتیجه ی طلایی دست یافتم که کلا نباید به مسائلی از این دست فکر کرد. بالاخره کسانی که این قوانین را تصویب کرده اند خودشان تحصیل کرده و باسوادند و حتما و یقینا و مطمئنا با دانش و بینش کافی و وافی این قوانین را مصوب ساخته اند. هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست... !

          ناچاراً چهار ماه از عمر تلف شد. منتظر گذراندن امتحانات پیش دانشگاهی در مدرسه ی شبانه شدم. و از آن جا که «دقیقه ی نود» دارای قداست خاصی است، امتحانات پیش دانش گاهیِ آموزش از راه دور هم باید بیخِ بیخِ آغاز ترم دوم دانش گاه برگزار شود. خدا نکند که میان امتحانات و برگزاری کلاس های دانش گاه فرصت سر خاراندن و یا احیاناً تنفسی داشته باشیم. روزی که طبق موعد به دنبال کارنامه و گواهی پیش دانش گاهی رفتم، داخل مدرسه هیچ کس نبود. قو پر نمی زد. با این شرایط باز بودن درِ مدرسه جای شگفتی داشت. رفتیم و فردا آمدیم. و دوباره رفتیم و فردا آمدیم و دوباره... . زمان تلف می شد و پایانِ فرصتِ ثبتِ نامِ دانش گاه نزدیک. گفتند فلان امتحان را نداده ای. جلوی اسمت غیبت است. هر چه گفتم بابا به خدا داده ام، گفتند به خدا نداده ای. گفتم دوستانم شاهدند. گفتند لیست نمرات شاهد است... . بعد از دو روز بررسی و دویدن و... معلوم شد لیست نمرات به دلیل بی توجهی و یک ردیف بالا پایین شدن، شهادت دروغ داده است. چه بیچارگانی که خبر قبول شدنشان دروغ و چه نیک بختانی که خبر افتادن(!)شان ناصحیح از کار در آمده بود. کافی بود هم چو منی به دلیل اضطرار و کم بود فرصت پی گیری نمی کرد. آن وقت... . این است لیاقت ما زمانی که سرنوشتمان را به عدد و رقم و ذهنِ مشغولِ کارمندی می سپاریم که هم زمان با وارد کردن نمرات به فکر سیر کردن شکم اهل و عیال نیز هست و هزار موضوع جنبی دیگر... .

          نکته ی عجیب دیگری هست که ذکر آن خالی از لطف(!) نیست. هنوز روز امتحان جغرافی را به خاطر دارم. با اعتماد به نفس کامل آمده بودم. اعتماد به نفسی که حاصل از خواندن کتاب تاریخ بود! اشتباهاً و به دلیل گزارشی غلط به جای جغرافی تاریخ خوانده بودم. نمراتم جالب بود. نمره یِ جغرافیِ هیچ نخوانده چهارده و نیم بود. دو خط پایین تر نمره یِ فلسفه یِ صد بار خوانده ده و نیم بود. فلسفه ای که در آن غوطه خورده بودم و خط به خطّ آن هنوز جلوی چشمم راه می رود. آن وقت نمره ام از آن باید ده و نیم باشد و از جغرافیا چهارده و نیم! به راستی معیار های ارزش یابی علمی ما به اندازه ی معیار های ارزشی یابی ورزشی ما قدرت مند است؟ آیا همان قدر که برای تشخیص آفساید های نیم متری و کم تر کارشناس داوری دعوت می کنیم، برای تصحیح اوراق امتحانی وقت و دقت صرف می کنیم؟ با این همه ریزبین و دقیق شدن در مواردی مهمل مانند شخصی ترین مسائل چهره ی سینمایی محبوب روز – که البته دانستن آن اطلاعات به درد خودش هم نمی خورد!- آیا انتظارنمی رود که در مسائل مهم و خطیری از این قبیل کمی – فقط کمی!-  دقت به خرج دهیم؟! با این پتانسیلی که از خود نشان می دهیم، داشتن چنین انتظاری نباید بیهوده تلقی شود! تازه همه ی این موارد در شرایطی است که این معیار و میزان را برای محک زدن سطح علمی دانش آموز پذیرفته باشیم. و تازه خود آن متوقف بر این موضوع است که اساسا کتب درسی ما چه قدر علمی است و همین طور تا بی نهایت... .

اعتراض به نمرات برابر بود با ده روز معطل شدن. پس خود به خود قیدش زده شد! فردا شد. گفتند بیا پرونده ات را بگیر. در پوست خود نمی گنجیدم. بالاخره داشتم رها می شدم. گرفتم. گفتند باید امضا شود. توسط فلان کس. افتادیم دنبال فلان کس. نبود. کجا رفت؟! نمی دانم. به خدا تا همین الآن این جا بود. بر می گردد. بنشین. می آید... . خیلی سخت است که دو ساعت منتظر بمانی در مکانی که صندلی برای ارباب رجوع ندارد! آن وقت مجبور باشی روی پله ها بنشینی و به همین دلیل از مستخدم هم بد و بیراه بشنوی و بفهمی که کلا به هیچ دردی نمی خوری. ای کاش در این شرایط لااقل برچسب خجالت بارِ «نخبگی» به تو نمی چسباندند. ای کاش با تو همان طور که «تو» هستی بر خورد شود. همان طور که به هیچ درد نمی خوری. آبرومندانه تر از این است که جایی از تو تقدیر کنند و لوح تقدیر بدهند و همه جا معرفی ات کنند و جایی حرمت و آبرویت را و دقایق عمرت را و ... زیر پا له کنند. این جاست که معنای درست «تقیه» را می فهمم: بابا به خدا من نخبه نیستم. با من مثل یک انسان برخورد کنید!

          خیلی سخت است بعد از دوساعت بیهودگی به تو بگویند فلانی تماس گرفت و گفت نمی آید. تازه همین را هم خودت باید بپرسی و اصولا برای وقت تو به اندازه تکه گوشتِ لای دندانشان هم ارزش قائل نباشند که تصمیم بگیرند قورتت دهند یا تُفت کنند بیرون! خیلی سخت است که بروی و فردا دوباره بیایی و پرونده ات امضا شود، اما... مدیر نباشد. همان مدیری که انگار به مُهرش بیش از هر چیز دیگر نیازمندی... . خیلی سخت است بعد از این همه گذراندن هفت خوان و رسیدن به کوه قاف، قیافه های حق به جانبی را ببینی که انگار با راه انداختن کار تو، تو را تا قیامت غلام و برده ی خود کرده اند. و همین طور... .

بگذریم. همه ی این ها را برای اعتراض ننوشته ام. حتی برای انتقاد هم. خودم را هم نمی خواستم خالی کنم. اصلا به نظر من نباید به این مسائل زیاد فکر کرد. اصلا زیاد فکر کردن کار خوبی نیست. فقط باید مراحل اداری را با صبر و آرامش زیاد به پایان برد. البته اگر پایانی داشته باشد. اما توصیه ی حقیر به افراد مشابه همان است که خواجه فرمود:

طی این مرحله بی همرهی خضر مکن

ظلمات است، بترس از خطر گمراهی

 درد من از آن جاست که این برادران و خواهران عزیز من که این همه لطف و مرحمت به بنده ی سراپا تقصیر روا داشته و کارِ خلاف و دور از مصلحتِ مرا به تعویق انداخته اند و من «اندوه دل نگفتم، الّا یک از هزاران»، دورتا دور اتاق خود را به تصاویر و جملاتی آراسته اند که هیچ سنخیتی با آن ها ندارند. درد من از آن جاست که داخل همین اتاق ها پر است از مجموعه آثار شهید مطهری! همان کسی که زبانش مو در آورد از بس که گفت: اسلام پشمینه ای است که اگر بر عکس پوشیده شود [جایگاه صورت و معنایش عوض شود]، به جای آن که در آن گرم شویم، یخ می زنیم. درد من به هیچ وجه از بی خیالی و بی احترامی هایی که در حقم صورت گرفته نیست. دردم از این است که سر تاسر این «اتاق های انتظار» با آیات و روایات و تصاویر بزرگان آراسته شده است. به راستی که طوطیِ سخن سرای شیراز چه قدر زیبا این وارونگی و جا به جایی صورت و معنا را به تصویر کشید:

حافظا مِی خور و رندی کن و خوش باش، ولی

دام تزویر مکن چون دگران قرآن را...

بهمن 1391

والسّلام


نوشته شد در 5 فروردین 92 ساعت 00:33 علی کریمی دیـــــدگاه |



دستنوشته های یک حاضر شده محضور