تبلیغات
محــــــــــذور - شمس، سلما،... باران
محــــــــــذور

دل نوشته های یک: بر حذر داشته شده

امشب بارانی است. امشب باران تصادف کرد. امشب دلم لرزید. دخترک شیرین زبان هم­سایه. روی تخت بیمارستان. امشب بی شک غیر از آسمان و چشم های من، تخت بیمارستان هم بارانی شده. عجب شبی است امشب. آرام و قرار ندارم. دل تنگم. دل تنگ دخترک دو سه ساله ای که تا چند شب پیش با شیرین­زبانی هایش به دل ما نشاط می بارید. اما حالا... . حالا انگار تمام اعضای خانواده خاموش شده اند. نه فقط زبانشان که دلشان هم یارای تکان خوردن ندارد. سکون و سکون و سکون است که می بارد امشب... .

          خودم را روی تخت پرت می کنم و به دیوار تکیه می دهم. چنبره می زنم و سرم را میان دستانم تکیه می دهم و حرارتش را به آن ها منتقل می کنم. گیج می رود. فکر باران از سرم بیرون نمی رود. بلند می شوم و دور اتاق راه می روم و خشم و دلهره ام را با زمین در میان می گذارم. دلم تنگ شده. برای باران. برای باران که دوباره بیاید و برایم شعر های مهد کودکِ خیالی اش را بخواند. برای باران که دوباره ببارد.... . از فرط عصبانیت روی تخت می افتم و سرم را داخل بالش فشار می دهم تلاش می کنم برای گریه. بعضی موقع ها آدم باید از خدا اشک بخواهد. گاهی آتش های دنیا آن قدر زبانه می کشند و طغیان می کنند که هیچ بارانی غیر از اشک نمی تواند خاموششان کند. آتش های دنیا حتی به باران های خردسال هم رحم نمی کنند... . این جاست که پای اشک به عنوان آخرین چاره به زندگی ما باز می شود. اما حالا من، بی چاره ترین فرد روی زمین، درست در حالی که به اشک نیاز دارم آن را نمی یابم. شاید هم آن را از من گرفته اند... . این بار بالش را گاز می گیرم. تصادفِ بارانِ خردسال، آرام و قرار را از من ربوده است... .

          بلند می شوم و می نشینم. چشمم به آخرین کتابی که در قفسه ی کتاب ها روی بقیه چیده شده، می افتد. «بال های شکسته»، جبران خلیل جبران. امشب احساس می کنم بال هایم شکسته است. کتاب را باز می کنم. صفحه ی شصت و پنج. سطر دوازدهم. دیشب شاید در اواسط همین سطر بودم که دیگر چیزی ندیدم و خواب وجودم را مکید. این بار ادامه می دهم. سطر سیزدهم. آخرین سوز و گداز ها و دردِدل های «سلما» با «جبران». عاشق و معشوقی که بالشان شکسته است. شاید دست تقدیر است که این عشق اهورایی را به فراقی اهریمنی مبدل کرده. و این شاید از نفس گرم کلیسا و ظاهرفریبی کشیشی که دشمن خداست بلند می شود. «بولیس غالب». همان که دست تزویرش سلما را ربوده است از قلبی تپنده از عشق. و شاید تر این که... . این که... . بی خیال... . امشب قرار است چه اتفاقی بیافتد؟! این کدام نامردمی است که روح بلند سلما را از من جدا کرده و به برادر زاده ی پلیدش پیوند می زند. امشب باید «منصور بیک غالب» را با همین دست ها خفه کنم... . سلما همین طور می گوید... . می گوید از رنج و عذابی که بعد از من باید از شوهر آزمند و شهوت طلب و حریصی چون منصور تحمل کند. می گوید از فراق... . می خواهم دلداری اش دهم. اما افسوس که من از او به دلداری مستحق ترم... . این بار باید منصور را، رقیب عشقی ام را با همین دست های نحیف خفه کنم. اما نه! او زورش بیش تر است... . زورم به او نمی رسد... . برادرزاده ی کشیش بزرگ شهر است... .

          باد و باران پنجره را می لرزاند و من کتاب جبران را به گوشه ای پرت می کنم. اَه... . لرزش شیشه ها... . چه مهمان ناخوانده ای! من را از خیال سلما بیرون آورد. دوباره صورت گرد و نازنین باران است که رژه می رود جلوی چشمان بارانی ام. عجب... . خیلی عجیب است. من دارم اشک می ریزم. و این به مدد جبران است. «بال های شکسته» ی او بدون این که بفهمم من را بارانی کرده. بارانی... . این بار نوبت من است که گردن رقیبم را بگیرم و خفه اش کنم. اما... اما زورم به او نمی رسد. رقیبم خیلی از من قوی تر است. رقیبِ امشبِ من بسیار قوی تر از منصور بیک غالب است. این بار باید به مصاف مرگ بروم... .

          قرارم از کف رفته و بی تاب شده ام. صورتِ خونیِ بارانِ دوساله، تمام میدان دیدم را فراگرفته. هیچ چیز دیگر را نمی بینم... . اسباب بازی جدیدم – موبایل – را بر می دارم. سنتور را پخش می کنم. همدم همیشگی. برای من مثل سیگار است. از این جا جدایم می کند. سنتور... سنتور... سنتور... . کم کم دارم از باران فاصله می گیرم و این برای آرامش من خوب است. اما... فایل عوض می شود و توی ذوقم می خورد. مثل سیگاری که به لب نارسیده روی زمین خیس بیفتد. زمین خیس بارانی.... . باران. نمی دانم چرا امشب همه ی جمله هایم قرار است به باران ختم شود. فکر بارانِ خردسال آشفته ام کرده. ضربه مغزی... خون ریزیِ کبد و ریه... خرخرِ گلو... هر لحظه به پرونده ی امشبِ باران اضافه می شود. این ها را از گفت و گو هایی که بیرون از اتاق صورت می گیرد، می فهمم. تلفن بازی های زنانه همیشه هم بی فایده نیست... . حداقل از حال او ثانیه به ثانیه با خبر می شوم. همین الآن به این نتیجه رسیدم که کلمات عاجز ترین محمل ارتباطی هستند. نشانه اش من که با این همه نوشته، هنوز نتوانسته ام درونم را حتی برای خودم آشکار کنم. دارم دیوانه می شوم. شعله ورم. با چشمانی خیس می نویسم. وای... انگار امشب سنتور هم بارانی شده... .

          موسیقی عوض شده. «ای با من و پنهان چو دل ... از دل سلامت می کنم» اگر اشتباه نکنم از غزلیات شمس است... . شجریان می خواند و اشکم جاری است. نوای گرم او را با قلم روانِِ جبران توفیر زیادی نیست انگار... . هر دو مهارت زیادی در جاری کردن اشک و ترکاندن بغض دارند... «تو کعبه ای هر جا روم ... قصد مقامت می کنم» اگر اشتباه نکنم از غزلیات شمس است. چه فرق می کند؟! شمس، سلما، یا ... باران.

          باران هنوز می بارد. هم از آسمان و هم از چشم های من. صدای موسیقی را بلند می کنم. خروش غزلیات شمس بیش تر می شود. کتابِ پرت شده را باز می کنم. صفحه ی شصت و شش رو به روی چشم های خیس من است. خط آخر صفحه. و همین طور آخر فصل... . همان جا که آخرین دیالوگِ سلماست در حضور جبران: «خدایا، لطفی کن و همه ی بال های شکسته را نیرومند ساز»... دوباره جمله را می خوانم. باز هم. احساس می کنم راه چاره را فهمیده ام. فقط نیرویی آسمانی است که می تواند کمکم کند و بارانِ بی جان را – که هر لحظه خبر های ناگوارتری از او به گوشم می رسد- از جا بلند کند. فقط خدا. هیاهوهای بیرون از اتاق حامل خبر های ناگواری هستند. مثل این که چشم های کوچکش به سمت طاق رفته اند... بی هوش... نکند باران... . به خودم می آیم. افکار زشت را مچاله می کنم... . سجاده پهن است و دوباره این منم که سلامم مثل سلام گرگ بی طمع نیست... . انتظار دارم خدا تیکه بیاندازد، بگوید: «دوباره چی شده که اومدی سراغم ؟! مشکلت چیه؟ برو سر اصل مطلب. نمی خواد حاشیه بری و چاپلوسی کنی و مقدمه و موخره بهش بدی. بگو چی کار کنم واسه ت؟!» اما مثل همیشه حرف هایم را – با این که بهتر از خودم می داندشان- دوباره گوش می دهد... . و تاملی عمیق... . به سجده می افتم. کرنش می کنم. خاک را در آغوش می کشم و ضجه می زنم.... .

          بی اختیار می گویم: «خدایا، لطفی کن و همه ی بال های شکسته را نیرومند ساز»... احساس می کنم مستجاب شده ام. احساس می کنم بال های شکسته ی باران نیرومند شده. صدای گریه از بیرون اتاق می آید. مطمئن می شوم. بال های شکسته ی باران قرار است مثل بال های سلما نیرومند شوند. و این نیرومندی نه برای وصال، که برای تحمل فراق است... . بارانِ دو ساله با بال های نیرومند به آسمان پر کشیده است. در همین حال است که... شجریان آخرین گوشه ی بیات ترک را به اجرا می گذارد:

«دوری به تن لیک از دلم ...  اندر دل تو روزنی است

           زان روزن دزدیده من ... چون مه پیامت می کنم»

حضور خدا را با تمام وجود احساس می کنم، هر چند صدای برخورد قطرات به شیشه ی اتاق، چند ثانیه ای است که قطع شده... .



نوشته شد در 12 دی 91 ساعت 01:32 علی کریمی دیـــــدگاه |



دستنوشته های یک حاضر شده محضور