تبلیغات
محــــــــــذور - سنت منحنی و مدرن زاویه دار، فرش پر نقش و نگار و ...
محــــــــــذور

دل نوشته های یک: بر حذر داشته شده

افتاده ام روی فرش پر نقش و نگار که چند صباحیست محبوبیتش را از دست داده. خطوط اسلیمی را دنبال می کنم و لذت می برم. لذت می برم از این همه زیبایی. به عقیده ی من شاید بشود آن گنجی را که بشر سال ها به دنبالش دویده و برای رسیدن به آن خود را به آب و آتش زده، در همین منحنی های ساده و بی پیرایه ی فرش سنّتی خانه ی ما پیدا کرد. قدیم تر ها منحنی های زیاد تری را دور و برم مشاهده می کردم. انگار هر چه می گذرد، از تعداد منحنی ها کاسته و به تعداد زاویه های تو در تو اضافه می شود. شاید هم منحنی ها نوک تیز شده و زاویه می پذیرند. نمونه اش سقف خانه ها. هنوز یادم هست در کودکی هر وقت می خواستم نقاشی بکشم، از ادغام مربّعی در مثلّثی، می توانستم خانه ای قشنگ بکشم. حتّی شده بود به جای مثلّث، نیم دایره می کشیدم و از دایره برای ترسیم پنجره ها نیز کمک می گرفتم. نقاشی بچه های الآن را نمی دانم، امّا بر فرض که هنوز هم بر همان منوال باشد، بچه ها دیگر نمی توانند بین نقاشی خودشان و آپارتمان های غول پیکر و آسمان خراش های نوک تیز(!) ارتباطی منطقی برقرار کنند، و این البتّه یکی از دلایل فاصله گرفت هنر از زندگی است.

نمونه ی دیگر تبدیل شدن منحنی به زاویه را به خوبی می توان در تفاوت بین نوشته های قدیم تر و امروزی تر مشاهده کرد. من که به شخصه دچار احساس بی گانگی خاصی با محیط اطراف می شوم زمانی که تمام نوشته های دور و بر را با فونت های عجیب و غریب و... می خوانم. روزنامه ها، سردرِ مغازه ها، تبلیغات و... . البتّه انتظار ندارم که همه نستعلیق و شکسته بنویسند. امّا خب بیش از حد نوک تیز بودن هم روح انسان جهان سوّمی(!) را اندکی می خراشد! البته برای تبدیل شدن منحنی ها به زاویه، نمونه های گوناگون دیگری نیز وجود دارد. مثلا همین زاینده رود خودمان! از وقتی که خشکید، منحنی امواجش، جای خود را به سنگ های نوک تیز و زاویه دار داده است!!!

اصلا کجا بودم؟! آها، داشتم به فرش نگاه می کردم. خودم را به صورت سینه خیز جلو می کشم. بوته جقه های کوچک اطراف اسلیمی ها را می گیرند و نقوش ختایی نیز اضافه می شوند. عجب دنیایی است این جا. روح آدم نوازش می شود. کم کم جلو تر می روم. یک خط صاف  کار را خراب می کند و من احتمال می دهم که از طرح های امروزی باشد و واحد های تولیدی فرش، به سبب پسند مشتری های زاویه دار(!)، و هم چنین خالی نماندن جیب مبارک از آن ها استفاده می نمایند. تقاطع و تعارض این خط با منحنی های پیشین، من را عجیب به یاد تقابل مدرنیته و سنّت می اندازد. عنوانی که به سبب فراگیر شدن آن، هم موجبات انزجار افکار عمومی را فراهم کرده و هم بدون بررسی دقیق و تنها در حد یک اصطلاح روشن فکری باقی مانده است. بماند که بقّال سر کوچه ی ما هم هنگام وزن کردن سیب و خیار نظریات خود را در این موارد ارائه می دهد!

کجا بودیم؟ چرا من این قدر سیّال ذهن شده ام؟! فکر کنم داشتیم در مورد منحنی و زاویه حرف می زدیم. و البتّه در مورد گنجی که بشر خود را به هر دری می زند تا به آن دست پیدا کند، اما ... .  غلتی روی فرش می زنم. احساس می کنم تمام وجودم سنّتی می شود! اصلا گنجی که قرار بود بشر به آن برسد و نرسیده چیست؟ اصلا چرا زندگی کردن جای خود را به فراهم کردن ابزار زندگی داده است؟ چرا زاینده رود خشکیده است؟ چرا فونت روزنامه ها و ...؟ این ها و هزاران سوال مشابه دیگر، پرسش های «بی پاسخ مانده»ای هستند که تصور می کنم می توان در لا به لای نقش و نگار های این فرش به پاسخ آن ها رسید... . در همین افکار هستم که صدایی می گوید: «پاشو. می خواهم فرش را جمع کنم. وانت دمِ در است!»


نوشته شد در 2 آبان 91 ساعت 15:04 علی کریمی دیـــــــدگاه |



دستنوشته های یک حاضر شده محضور