تبلیغات
محــــــــــذور - ببخشید آقا؛ این جا ایستگاه نیست
محــــــــــذور

دل نوشته های یک: بر حذر داشته شده

            هشدار: مطالعه ی این چند خط به افراد سردرگم و پریشان احوال توصیه نمی شود.

            دوباره قرار است روی کاغذ بریزد ماحصل تقلاهای ذهن من. نمی دانم آیا تقلا کردن، آن هم با این کیفیت درست است یا نه؟ اما این را می دانم هر کس دیگری هم به جای من بود همین کار را می کرد. خیلی به آدم زور می گوید وقتی به تمام آبرویش پشت پا بزند. التماس کند. ضجه بزند و تمام تمنایش را با نگاه به قلم خشکش منتقل کند. شاید چشم به راه بودن به مراتب آسان تر از چشم به قلم بودن است. آن هم برای کسی که بدون نوشتن می میرد. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل... . شاید این خاصیت منتظر بودن است. دست تقدیر است انگار که مرا رها نمی کند. من می مانم و انتظاری بی پایان در گذرگاهی مخوف.

            گذرگاه عجیبی است این جا. ثانیه ها قطار قطار از مقابل چشم تو می گذرند و تو ناتوان تر از آن که سنگی به شیشه هایشان بزنی، تنها نگاه می کنی. نگاه می کنی و حسرت می خوری. حسرت می خوری و داد می زنی. داد می زنی، اما باز هم از صدای سوت قطار کر می شوی. قطار ثانیه ها. ثانیه های بی رحم. بد تر از همه انتظار است. انتظار به پایان رسیدن. و چه انتظار بی هوده ای! قطار ثانیه ها را باید هفتاد سال نگاه کنی تا تمام شود. هفتاد سال قطار. هفتاد سال ثانیه. هفتاد سال بی رحمی. و هفتاد سال ایستادن روی پا. صدایی از غیب می گوید: «ببخشید آقا؛ این جا ایستگاه نیست که نیمکت داشته باشد.»

            بر می گردی. اما صاحب صدا را پیدا نمی کنی. خودت را هم. این جا که چیزی نیست. قطاری هم پیدا نمی کنی. فقط کاغذی است و قلمی. به دست می گیری. نوک قلم را با کاغذ تماس می دهی. چیزی نمی نویسد. حق هم دارد. جوهر ندارد. این جاست که ضجه می زنی و التماسش می کنی. به آبرویت پشت پا می زنی. به پایش می افتی. دستانت را فدایش می کنی. دست دوستی برایت دراز نمی کند. پایت را قلم می کنی. اما قلم به نوشتن پا نمی دهد. حاضری در راه نوشتن سر بدهی. سر به سرت می گذارد. چه مصیبتی است دست به قلم بودن.

            چه مصیبتی است دست به قلم بودن. قلمی که جوهر ندارد. چاره ای نیست. راه می افتی در خیابان. از پله های اتوبوس بالا می روی و تا آخرین ایستگاه تخمه شکستن راننده را نگاه می کنی. پایین می آیی. قدم می زنی. سی و سه پل هم انگار ابهت خود را از دست داده است. و این بی ابهتی از روزی شروع شد که جوهر زاینده رود خشک شد. شاید از همان روز بود که دیگر قلمی بر کاغذی ننوشت. افکار در هم و مزخرف خود را خط خطی می کنی. روی مبل می افتی و تلویزیون را روشن می کنی. به «دیوار» مقدم بر می خوری و روح لطیفت زخمی می شود. شاید در چنین شرایطی به ترین راه شکستن تلویزیون باشد. اما نه. کانال را عوض می کنی و در همین حین این حقیقت مهم را در می یابی که نوسانات ارز هیچ(!) ربطی به سیاست گذاری های دولت ندارد. تُف به این زندگی. تُف.

            این جا واقعا آخر خط است. جوهر قلم ها خشکیده است. داد ها در سوت قطار ها گم می شوند. درست است. این جا فقط باید مُرد. صدایی می گوید: «ببخشید آقا؛ این جا ایستگاه نیست که نیمکت داشته باشد!»


نوشته شد در 14 مهر 91 ساعت 17:49 علی کریمی دیـــــدگاه |



دستنوشته های یک حاضر شده محضور