تبلیغات
محــــــــــذور - «آهای ابراهیم...!» - قسمت اول
محــــــــــذور

دل نوشته های یک: بر حذر داشته شده

«آهای ابراهیم...!» - قسمت اوّل

            باید از بین چشم دوختن به ضریح و نگاه کردن به کاغذ، یکی را انتخاب کنم. و این انتخاب سخت تر هم می شود، وقتی مشاهده ی تصویر تو نیز به آن اضافه می شود.

              راستی؛ چقدر معروف شده ای ابراهیم! همه جا عکست را روی در و دیوار زده اند. همه نامت را می برند. همه... . چه طور می شودکه بعضی ها (مثلا تو!) راه صد ساله را یک شبه طی می کنند؟! بعضی ها هم (مثلا من!) هِی جان می کنند و تلاش می کنند تا در این رقابت جا نمانند و گوی سبقت را از دیگران بربایند. اما نمی شود!

            از فرط بی حوصلگی می نشینم و زندگی تو را مرور می کنم. بلکه پیدا کنم این راه را و یاد بگیرم. یاد بگیرم طریقِ "ره صدساله را یک شبه پیمودن"!

            در رواق دارالولایه ی «امام زاده شاه رضا»، غیر از من و مردی که برای خودش آهسته قرآن می خواند، کسی نیست. خلوتِ خلوتِ خلوت! یکی از آن موقعیت هایی است که من همیشه دنبال آن هستم. می خواهم شروع کنم. اما نمی دانم از کجای زندگی ات باید شروع کرد. و یا اصلا زندگی امثال تو آغاز و انجام دارد یا نه! ابراهیم... .

            در همین سردرگمی ها هستم که یادم می آید از مردی که می خواست راهی سفر سختی شود و به زنش می گفت: «خانم؛ نمی شود. هزار تا رنج و سختی داره. اصلا اسمش روشه: کرب وبلا. ایشالّا دفعه ی بعدی می برمت.» ولی به خرجش نمی رفت که نمی رفت. باز می گفت:«خانم جان! فکر می کنی خود اباعبدالله قربونش برم راضیه که تو با این حالِت بلند شی بیای؟ اون هم تو این گرما؟! تو این سفر آدم سالم هم نصفه جون میشه! چه برسه به تو که باید یه بار سنگین رو هم با خودت بکشی؛ والّا،بلّا خود امام حسینم راضی نیس. حالا بچه فدای سرت! اگه خودت طوریت شد کی توئون می ده؟ هان؟!!»

            زن اول جواب نمی داد. کمی این پا و آن پا می کرد و شاید هم داشت دنبال بهترین جواب می گشت. تمام پیچ و خم های مغز را در می نوردید و افکارش را زیر و رو می کرد. اما نه؛ این سوالی نبود که بتوان با عقل و منطق به آن پاسخ گفت. ناگهان به صرافت می افتاد که: «امام حسینی که بچه ی شیش ماهه شو قربونی کرد، حکما به اینم راضیه. اگه هم میخواد طوری بشه، بذار به عشق آقا  بشه.» شین عشق را آن قدر غلیظ ادا می کرد که پدر راضی می شد. در اینجور مواقع ساکت می ماند و شاید هم جوابی برای گفتن نداشت. تیرِ استدلال قلبی زن، برجکِ دودوتّاچارتایِ عقلی مرد را زده بود!

            خلاصه؛ زنِ پا به ماه را برداشت و راهی سرزمین  کرب  و  بلا  شد. رسیده و نرسیده، زن دردش آمد. مرد با ذوق و شوقِ بابا شدن، «یااباالفضلـ»ـی گفت و زن را پیش طبیب برد. دکتر پس از معاینه، رو به پدری که منتظر آگاه شدن از جنسیت فرزندش (وشاید هم کمی نگران) بود، گفت: «کاری ازمن ساخته نیست. بچه تون از دست رفته!!!....» و این طنین دلخراش صدای دکتر بود که مانند پُتکی بر سر پدر می خورد... .

            نمی دانم ابراهیم. آن موقع واقعا از دست رفته بودی یانه. شاید خودت هم نمی دانی. اما من این را می دانم که چند ساعت بعد به دست آمدی!

ادامه دارد...


نوشته شد در 23 آذر 90 ساعت 20:31 علی کریمی منتظران |



دستنوشته های یک حاضر شده محضور