تبلیغات
محــــــــــذور - ««« ترک عادت »»»
محــــــــــذور

دل نوشته های یک: بر حذر داشته شده

می آیم و می نشینم در مقابلت.

زیر این گنبد.

می آیم چون می دانم:

{لِکُلّ مَسئلَة مِنکَ سَمعٌ حاضِر}1

می آیم و غرق در ابهت تو می شوم. شاید هم غرق در ابهت مسجد و کاشی کاری هایش!!

می آیم وخود را سرزنش می کنم که چرا تا به حال نیامده بودم.

می آیم و از آمدنم لذت می برم.

می آیم و از آمدنم لذت می بری.

و چه زیباست که تو - با این بزرگی- ، از مصاحبت با من - به این کوچکی- لذت می بری.

می دانم برای این که از تو پر شوم، باید از غیر تو خالی شوم.

التماست می کنم.

مرا سر و ته کن.

باید خالی شوم... .

به هر قیمت باید این قلک را خالی کنی.

حتی اگر مستلزم شکستن آن باشد... .

اصلا من برای شکسته شدن آمده ام.

و می دانم که :

{ان الله عند القلوب المنكسرة}

آمده ام که خرد شوم بین دستانت... .

صدای شکسته شدن استخوان هایم را در دستان تو آرزو می کنم... .

...

در فضای مسجد.

هنوز سر در گمم.

نمی دانم این کاشی کاری ها مرا به یاد تو می اندازند، یا به یاد خودشان؟!

نمی دانم این اسلیمی های محراب، سنگ وحدانیت تو را به سینه می زنند، یا صابون جذابیت خودشان را به دل من؟!...

نمی دانم از پس این همه نقش و نگار، می شود تو را پیدا کرد یانه... .

نمی دانم... .

شاید هم خود تو هستی که هر لحظه طاق و محراب می شوی... .

باز هم نمی دانم... .

پس سعی می کنم خودم را دور بزنم. اما... .

چه قدر بد است کسی دور خودش بچرخد.

اصلا از امشب باید حرکت چرخشی وضعی مرا تبدیل به حرکتی انتقالی کنی.

سوالم این است:

چه گونه در احسانت فرو رفته ام؟...

نه. نه. بگذار این طور بگویم:

چه گونه مرا در احسانت فرو برده ای؟...

سرتاسر رجب منتظرم تا وقتی نماز جماعت تمام می شود،

کسی پشت بلندگو دعا بخواند و این سوال مرا پاسخ گوید:

{عادَتُکَ الاِحسانُ اِلَی المُسیئینَ}

می دانم.

دست خودت نیست.

ترک عادت سخت است... .


1- برای هر نیازی، از طرف تو گوش شنوایی حاضر است.

پ.ن: رجب دارد تمام می شود و من هنوز تمام نشده امــــ ... .

               

           ترجیع بند هاتف اصفهانی


ای فدای تو هم دل و هم جان

وی نثار رهت هم این و هم آن

دل فدای تو چون تویی دلبر

جان نثار تو چون تویی جانان

دل رهاندن ز دست تو مشکل

جان فشاندن به پای تو آسان

راه وصل تو راه پر آسیب

درد عشق تو درد بی درمان

بندگانیم جان و دل بر کف

چشم بر حکم و گوش بر فرمان

گر سر صلح داری اینک دل

ور سر جنگ داری اینک جان

دوش از شور عشق و جذبه ی شوق

هر طرف می شتافتم حیران

آخر کار شوق دیدارم

سوی دیر مغان کشید عنان

چشم بد دور خلوتی دیدم

روشن از نور حق نه از نیران

هر طرف دیدم آتشی که آنشب

دید در طور موسی عمران

پیری آن جا به آتش افروزی

به ادب گرد پیر مغ بچگان

همه سیمین عذار و گل رخسار

همه شیرین زبان و تنگ دهان

عود و چنگ و نی و دف و بربط

شمع و نقل و گل و مل و ریحان

ساقی ماه روی مشکین موی

مطرب بذله گوی خوش الحان

مغ و مغ زاده موبد و دستور

خدمتش را تمام بسته میان

من شرمنده از مسلمانی

شدم آنجا به گوشه ای پنهان

پیر پرسید کیست این؟ گفتند

عاشقی بی قرار و سرگردان

گفت جامی دهیدش از می ناب

گر چه ناخوانده باشد این مهمان

ساقی آتش پرست آتش دست

ریخت در ساغر آتش سوزان

چون کشیدم نه عقل ماند و نه هوش

سوخت هم کفر از آن و هم ایمان

مست افتادم و در آن مستی

به زبانی که شرح آن نتوان

این سخن می شنیدم از اعضا

همه حتی الورید و الشریان

                           که یکی هست و هیچ نیست جز او

                                       وحده لا اله الا هو

 

 

از تو ای دوست نگسلم پیوند

ور به تیغم برند بند از بند

الحق ارزان بود ز ما صد جان

وز دهان تو نیم شکرخند

ای پدر پند کم ده از عشقم

که نخواهد شد اهل این فرزند

پند آنان دهند خلق ای کاش

که ز عشق تو می دهندم پند

من ره کوی عافیت دانم

چه کنم که اوفتاده ام به کمند

در کلیسا به دلبری ترسا

گفتم ای جان به دام تو در بند

ای که دارد به تار زنارت

هر سر موی من جدا پیوند

ره به وحدت نیافتن تا کی

ننگ تثلیث بر یکی تا چند

نام حق یگانه چون شاید

که اب و ابن و روح قدس نهند

لب شیرین گشود و با من گفت

و از شکر خند ریخت از لب قند

که گر از سر وحدت آگاهی

تهمت کافری به ما مپسند

در سه آیینه شاهد ازلی

پرتو از روی تابناک افکند

سه نگردد بریشم ار او را

پرنیان خوانی و حریر و پرند

ما در این گفتگو که از یک سو

شد ز ناقوس این ترانه بلند

                             که یکی هست و هیچ نیست جز او

                                          وحده لا اله الا هو

 

 

دوش رفتم به کوی باده فروش

ز آتش عشق دل به جوش و خروش

مجلسی نغز دیدم و روشن

میر آن بزم پیر باده فروش

چاکران ایستاده صف در صف

باده خواران نشسته دوش به دوش

پیر در صدر و می کشان گردش

پاره ای مست و پاره ای مدهوش

سینه بی کینه و درون صافی

دل پر از گفتگو و لب خاموش

همه را از عنایت ازلی

چشم حق بین و گوش راز نیوش

سخن این به آن هنیئاً لک

پاسخ آن به این که بادت نوش

گوش بر چنگ و چشم بر ساغر

آرزوی دو کون در آغوش

به ادب پیش رفتم و گفتم

ای تو را دل قرارگاه سروش

عاشقم دردمند و حاجت مند

درد من بنگر و به درمان کوش

پیر خندان به طنز با من گفت

ای تو را پیر عقل حلقه به گوش

تو کجا ما کجا که از شرمت

دختر رز نشسته برقع پوش

گفتمش سوخت جانم آبی ده

و آتش من فرو نشان از جوش

دوش می سوختم در این آتش

آه اگر امشبم بود چون دوش

گفت خندان که هین پیاله بگیر

ستدم گفت هان زیاده منوش

جرعه ای در کشیدم و گشتم

فارغ از رنج عقل و محنت هوش

چون به هوش آمدم یکی دیدم

مابقی را همه خطوط و نقوش

ناگهان در صوامع ملکوت

این حدیثم سروش گفت به گوش

                                 که یکی هست و هیچ نیست جز او

                                                 وحده لا اله الا هو

 

 

چشم دل باز کن که جان بینی

آن چه نادیدنی است آن بینی

گر به اقلیم عشق روی آری

همه آفاق گلستان بینی

بر همه اهل آن زمین به مراد

گردش دور آسمان بینی

آن چه بینی دلت همان خواهد

و آن چه خواهد دلت همان بینی

بی سر و پا گدای آن جا را

سر به ملک جهان گران بینی

هم در آن پابرهنه قومی را

پای بر فرق فرق دان بینی

هم در آن سر برهنه جمعی را

بر سر از عرش سایبان بینی

گاه وجد و سماع هر یک را

بر دو کون آستین فشان بینی

دل هر ذره را که بشکافی

آفتابیش در میان بینی

هر چه داری اگر به عشق دهی

کافرم گر جوی زیان بینی

جان گدازی اگر به آتش عشق

عشق را کیمیای جان بینی

از مضیق جهات در گذری

وسعت ملک لا مکان بینی

آن چه نشنیده گوش آن شنوی

و آنچه نادیده چشم آن بینی

تا به جایی رساندت که یکی

از جهان و جهانیان بینی

با یکی عشق ورز از دل و جان

تا به عین الیقین عیان بینی

                            که یکی هست و هیچ نیست جز او

                                        وحده لا اله الا هو

 

 

یار بی پرده از در و دیوار

در تجلی است یا اولی الابصار

شمع جویی و آفتاب بلند

روز بس روشن و تو در شب تار

گر ز ظلمات خود رهی بینی

همه عالم مشارق انوار

کور وش قاعد و عصا طلبی

بهر این راه روشن و هموار

چشم بگشا به گلستان و ببین

جلوه آب صاف در گل و خار

ز آب بی رنگ صد هزاران رنگ

لاله و گل نگر در این گلزار

پا به راه طلب نه و از عشق

بهر این راه توشه ای بردار

شود آسان ز عشق کاری چند

که بود پیش عقل بس دشوار

یار گو بالغدو و الآصال

یار جو بالعشی و الابکار

صد رهت لن ترانی ار گویند

باز می دار دیده بر دیدار

تا به جایی رسی که می نرسد

پای اوهام و دیده ی افکار

بار یابی به محفلی که آنجا

جبرئیل امین ندارد بار

این ره آن زاد راه و آن منزل

مرد راهی اگر بیا و بیار

ورنه ای مرد راه چون دگران

یار می گوی و پشت سر می خار

هاتف ارباب معرفت که گهی

مست خوانندشان و گه هشیار

از می و جام و مطرب و ساقی

از مغ و دیر و شاهد و زنار

قصد ایشان نهفته اسراری است

که به ایما کنند گاه اظهار

پی بری گر به رازشان دانی

که همین است سر آن اسرار

                              که یکی هست و هیچ نیست جز او

                                         وحده لا اله الا هو



نوشته شد در 24 خرداد 91 ساعت 21:25 علی کریمی نظرات |



دستنوشته های یک حاضر شده محضور