تبلیغات
محــــــــــذور - در قطره­ ی من دریا نیست
محــــــــــذور

دل نوشته های یک: بر حذر داشته شده

چشم­ هایم کورند

دست­ ها می­ لرزند

پای­ ها ترسانند

قدمی از قدمی می­ نتوانم برداشت

دیگر از رهگذر درد نباید ردشد

خسته باید بود از مرگ طلوع

شکوه باید کرد از آمدن لشگر جولان غروب

 

 

عشق را باید از این ورطه­ ی پر حشمت مرگ

به دو دست سخن دوست

                        به بالا بکشیم

قلب را باید از این آب­چه دریا تر کرد

عقل را در هم کوفت

 

 

خستگی را ز تن پنجره ها پاک کنید

چشمم از دیدن حیرانی خود          

نابیناست

تن فرسوده و رنجور مرا خاک کنید

در هیاهوی بساط سخنم عشق کسی گم شده است

دست­ هایم لرزان

پای­ هایم ترسان

ساکتم

لیک دلم غرق تلاطم شده است

 

 

درد من چیست که در قطره ­ی من دریا نیست

مُشتی از عشق بپاشید به من

در دلم عشق خدا

پیدا نیست

...


نوشته شد در 10 اردیبهشت 91 ساعت 08:31 علی کریمی دیدگــاه |



دستنوشته های یک حاضر شده محضور