تبلیغات
محــــــــــذور
محــــــــــذور

دل نوشته های یک: بر حذر داشته شده

پیشرفت و به طور کلی حرکت از نظر عده ای یعنی این که دستورالعمل را بخوان و به آن عمل کن.
این متوّهمانِ خوش گمان و ساده اندیش، حقیقتی ورای بده بستان های طبیعی و سطحی ترین لایه ی نسبت های افکار و مفاهیم و اندیشه ها - بخوانید اصول موضوعه - نمی بینند. اینان زندگی را هندسه وار می نگرند و حتی هندسه تر از خود هندسه! اینان به معنای واقعی کلمه مهندسان حوزه ی مفاهیم اند. فاجعه بار ترین اتفاق آن است که اصول موضوعه ی خود را با چنگ زدن در هوا به دست آورده اند و پر بیراه نگفته اند که الغریق یتشبّث بأیّ حشیش... .
چیزی برای گفتن ندارند. اما می خواهند بگویند. توش و توانِ آهنگ راه ندارند، اما عزم مسیر می کنند. مطلقِ عمل مد نظرشان است و اراده را ارج می نهند و در جای پادشاهی بی قرین - عقل - می نشانند و طوفان به پا می کنند. جار و جنجال راه می اندازند، از سر و صدا لذت می برند. اینان هر آن چه را که خود به آن متخلّق اند، برچسب وار به دیگران می چسبانند.
«عنوان» در زندگی این ها نقش مهمی دارد. تیتر، اسم، و به طور کلی هر محرّک لایتحرّک را دمیورگوس وار به پرستش "می نشینند"... .
«بسم الله» می گویند و - بی آن که خود بدانند - دل در گرو «خَتَمَ اللّه» دارند. چه خوش می گفت دوستی که عقل عملی را با عقل نظری نسبتی است معکوس... .
این عده مبهم را عمیق می پندارند و عمیق را - اگر بیابند - صورت آراسته ای از همان مبهمِ بی رنگ و لعاب می دانند. گفتارشان به کردارشان نمی آید و این هر دو به پندارشان.
این عده در عمل مغالطه را می ستایند و از ریشه ی پاچه ی شلوار آن خود را بالا می کشند و آن را حبل متین می خوانند و می دانند.
درد در این جاست... این جا که اینان منافق نیستند... نفاق بی تردید روزی رخ نمایان خواهد کرد و مفتضحانه به فاضلاب تاریخ خواهد پیوست. درد این جاست که اینان منافق نیستند و به زودی مقدس می شوند. خود را مرجع سوالات معرفی می کنند و خامه های نیرنگ بارشان را پیوسته بر ذهن و ضمیر افراد جولان می دهند.
اینان خون هر گونه حرکت را می مکند. از پویایی در هراس اند و با رصد هرگونه جنب و جوش شاخک می جنبانند. و وای از آن روز که شاخک هایشان بجنبد... دیگر هیچ اصل و قاعده ای اخلاقی را یارای رویارویی با آن ها نیست تا رکود را به حکمرانی باز نگردانند.
اگر هنوز هم برایتان ناشناخته اند، باید اذعان کنم که ایشان مدیران و مسئولان فرهنگی اند.

نوشته شد در 12 بهمن 94 ساعت 13:40 علی کریمی دیـــــــــــــــدگاه |


تو را به چنگ نیاوردنم امید نکاهد
در انتظار تو هستم... همین بهشت برین است

نوشته شد در 13 آذر 94 ساعت 07:07 علی کریمی دیـــــــــــــــدگاه |


نوشته شد در 8 فروردین 94 ساعت 18:13 علی کریمی دیـــــــــــدگاه |

ریشه هایش دوید در جانم، دشمن عقل نورسم شده بود/
نا به هنگام آمد و یک آن، تا بفهمم همه کسم شده بود/
می شد آیا فرار کرد از او؟ یا دلی اختیار کرد جز او؟/
نه ... نمی شد، برای صید دلم، با دد و دیو هم قسم شده بود/
سخت آمد فرود بر جانم، زخمه های سه تار از مژه اش/
روی هر تار و روی هر پودم، چهره ی عشق مرتسم شده بود/
چشم هایش دو سرخوش سرمست، ابرویش ساقی پیاله به دست/
و «جز او هیچ نیست هر چه که هست»، رمز توحید ناقصم شده بود/
یک بغل «اختیار» در آغوش، بار «اجبار» او ولی بر دوش/
مو به مو در نسیم «آزادی»، قفل و زنجیر «محبسم» شده بود/
...
ناگهان چشم باز کردم و دیدم، تنم از زهر خند او مرده ست/
خمره ی قلبم از سحر تا صبح، نه شراب و نه سرکه ... سم شده بود/


نوشته شد در 15 مرداد 93 ساعت 01:15 علی کریمی دیـــــــــــدگاه |

با عشق میان شعله و دود برو
در آتش کینه های نمرود برو
این سطر کلید رستگاری ست عزیز:
آهسته بیا، حرف نزن، زود برو!

نوشته شد در 11 اسفند 92 ساعت 14:55 علی کریمی دیـــــــــــدگاه |

لب خند تو اسفند مرا آذر کرد
تردید شدم، دلت مرا باور کرد
سر تا ته من فقط عَرَض بود ولی
عارض شدنم به تو مرا جوهر کرد



نوشته شد در 27 بهمن 92 ساعت 19:33 علی کریمی دیـــــــــــــــدگاه |

ام روز صبح یک بیت شعر متولد شد... و به دلایلی نتونستم بنویسم ش.
هر چه فکر می کنم به خاطرش نمی آورم...
...
حس مادری را دارم که بچه اش را سر راه گذاشته...
و رفته است...


نوشته شد در 26 بهمن 92 ساعت 14:16 علی کریمی دیـــــــــدگاه |

عده ای می گویند استاد خوب آن است که ماهی را به تو هدیه کند.

و عده ای می اندیشند که استاد خوب آن است که نه ماهی را، که هنر ماهی گیری را به تو ارزانی دارد.
و من در این شب آرام به این می اندیشم که استاد خوب هیچ کدام نیست... .

استاد خوب آن است که هر دو را از تو دریغ ورزد،

و تنها در این صورت است که تو می توانی خودت ماهی گیری را بیاموزی...

و تنها در این صورت است که تو می توانی بیاموزی...

و تنها در این صورت است که تو ماهی خواهی داشت.../

نوشته شد در 11 بهمن 92 ساعت 02:02 علی کریمی دیـــــــــــدگاه |

با مشت بسته چشم گشودی در این جهان
یعنی به غیر حرص و غضب نیست حالی ام
با مشت باز هم روی آخر به زیر خاک
یعنی ببین که می روم و دست خالی ام

شهریار

نوشته شد در 5 بهمن 92 ساعت 12:53 علی کریمی دیـــــــــــدگاه |

...
...
...

با دست اگر پیشم کشی با پا برانی

مامورم از دست تو از پای تو معذور

در فتنه ی هشتاد و هشت چشم هایت

در حصر خواهم ماند اگر بر پا کنم شور
...

...

...

نوشته شد در 29 دی 92 ساعت 22:24 علی کریمی دیـــــــــــدگاه |

آن کو به دل دردی ندارد آدمی نیست

بیزارم از بازار این بی هیچ دردان

ه.الف.سایه


نوشته شد در 13 دی 92 ساعت 14:21 علی کریمی نظرات |

بر گردن خود ببند زنجیر مرا

مرداب مکن سیل سرازیر مرا

در سمت چپ سینه ی خود می پرسی

بعد از دو سه روز سرّ تاثیر مرا


نوشته شد در 10 دی 92 ساعت 23:36 علی کریمی دیـــــــــدگاه |

افکار بد را دور کن با هم بمانیم

عقل و دلت را جور کن با هم بمانیم

این بار اگر دنیا تو را سمت خودش خواند

خود را از او معذور کن با هم بمانیم

تا نغمه ی چشمت بیات اصفهان است

این گوشه را ماهور کن با هم بمانیم

شیرینی عشق تو بیش از انتظار است

قدری لبت را شور کن با هم بمانیم

راضی اگر هم نیستی از غیرت من

چشم زمین را کور کن با هم بمانیم

یا لااقل حتی اگر میلش به من نیست

یک شب دلت را زور کن با هم بمانیم

تنهایی امروز هم تقصیر من بود

فردا مرا مجبور کن با هم بمانیم
نوشته شد در 27 آذر 92 ساعت 14:12 علی کریمی دیــــــــــــدگاه |

مردمی که از آن ها دوری می کنم آن هایی هستند که غرض آلوده تفتیش می کنند و مصمم اند که مرا لیبرال یا محافظه کار بنامند. من نه لیبرالم، نه محافظه کار، نه gradualist، نه راهب و نه لاقید مسلک. دلم می خواهد یک نویسنده ی آزاد باشم و دیگر هیچ. افسوس می خورم که چرا خداوند قدرت آن را به من نداد تا یکی از آنان باشم.
آنتوان چخوف
4 اکتبر 1888
در نامه ای به آلکس پلشچیف



نوشته شد در 4 آذر 92 ساعت 02:23 علی کریمی دیـــــــــدگاه |

random

زیر دست و پایِ عاقل ها دلِ من گم شده ست

چاره ی من چیست وقتی «نان» غمِ مردم شده ست؟

هر چه دقت می کنم در موردِ عقلِ بشر

بیش تر پی می برم بر این که سر در گم شده ست

یک طرف عریان تنی، بی بند و باری، هرزگی

مایه یِ فخرِ جهانِ روشنِ(!) سوم شده ست

یک طرف شکِ میانِ چار و پنج و شیش و هفت!

منتهایِ احتجاجِ اهلِ فضلِ قم شده ست

هر شب و هر روز در بند تماشاگر شدن

هر شب و هر روز این پرسش که: «او چندم شده ست؟»

بی خبر از این که در دنیای ماشین کار ها

بنده ی فرمایشات حضرتِ «رندُم» شده ست

...

تابستان 92


نوشته شد در 29 آبان 92 ساعت 01:13 علی کریمی دیـــــــــدگاه |

بی سبب نیست سخن های میان من و تو

باز هم حادثه افتاده به جان من و تو

باز هم موجب ایجاد تلاطم شده است

سنگِ افتاده میان جریان من و تو

بعد از امروز جهان محو نگاه تو و من

بعد از امروز جهان در هیجان من و تو

گنجِ پنهان شده زیر سخن شاعر ها

می شود کشف در این عشقِ عیان من و تو

آسمان در اثر جهل زمین خورده ولی

مرتبط نیست به آن سود و زیان من و تو

هر چه در این کره ی خاکی پر خار و خس است

هست شایسته ی آتش به گمان من و تو

این جهان سبز ولی پوک وَ آفت زده است

مردمانش همگی آفت جان من و تو
...

پ.ن: قاعدتا باید ادامه می داشت. اما نمی دونم چرا به همین بیت ختم شد!
نوشته شد در 3 مهر 92 ساعت 20:12 علی کریمی دیـــــــــدگاه |

وقتی که می وزی دل من برگ می شود

طوفان من!

     شمرده تر از عشق مان بگو.../


نوشته شد در 14 شهریور 92 ساعت 19:41 علی کریمی دیـــــــدگاه |

دی شب دل من از همه ی خلق جدا بود

دل بود و تو بودی و غزل بود و خدا بود

روی دلمان خط ملامت نکشیدیم

تنها شده بودیم خجالت نکشیدیم

بزم دلمان اشک،‌ همه هستی مان اشک

جام و می و انگیزه ی سرمستی مان اشک

جان و دل من بود که از چشم تو می ریخت

آونگ شدم چشم تو من را به خود آویخت

نخ نخ روی لب های تو من دود شدم رفت

جان و تن من سوخت ... وَ نابود شدم رفت

از عمق دلم داد کشیدم که بیایی

جان دادم و فریاد کشیدم که: «کجایی؟!»

تا کی خفقان گیرد و خس خس کند این شهر؟

ای کاش کمی بوی تو را حس این کند این شهر...

گنجشک دلم بودی و از شاخه پریدی

افسوس که فریاد دلم را نشنیدی

من ماندم و یک خاطره ی رنگ پریده

«افسانه ی مجنونِ به لیلا نرسیده»*

بعد از تو نوشتم سخنم را به تغزل

«لا حول و لا قوه الا به تغزل»* :

این عطر که پر کرده شمیمش همه جا را

ای کاش نمی داد هدر ثانیه ها را

فرصت نکند راه زنی سر برسد باز

این بار مشوش نکند خاطر ما را

افتاده ی عشقیم... چرا دست رسی نیست؟

ای خلق! مگر باورتان نیست خدا را ؟!

دندان طمع های شما تیز تر از قبل

این گنج تحمل نکند روی و ریا را

این لذت مستی است وَ خون است بهایش

بر جان نخرید این همه سوغات بلا را

آواز دهل هاست که از دور رسیده است

این شور گرفته ست چرا چشم شما را؟

بیهوده به دنبال زر و سیم نگردید

عشاق به هم راه ندارند طلا را

...

آخر همه را دشمن من می کنی ای عشق

ای عطر که پر کرده شمیمت همه جا را

...
*: تضمین ها از مهدی فرجی
نوشته شد در 14 شهریور 92 ساعت 19:39 علی کریمی دیــــــــدگاه |

این که از رنگ آمیزیِ گلی تنها در میانِ گل های نا تنها لذت ببری، این که آب ریزانِ آب شاری تو را سر شار کند از همه چیز و کیفور شوی از این حسی که داری، و این که خنکای هوای صبح دم تو را منها کند از همه و این که ارتعاش تار های صوتی کسی تمام بدن تو را به رعشه در آورد و این که نرمای نوازشی تو را از خود بی خود کند و این که بی تاب شوی برای این که به چیزی یا کسی بگویی: «من به تو عشق می ورزم» و این که زاویه ای، انحنایی و یا هندسه ای تو را به اوج التذاذ بکشاند و این که در اثر زلزله ی سه تار روی گسل بیات اصفهان هزاران بار جان بدهی و کسی نتواند تو را از زیر آواری چنان مهیب نجات دهد و این که از تخمه خوردن و فوتبال دیدنِ هم زمان نفرت داشته باشی و این که با خط به خطِ رمانی ارضا شوی و از واژه واژه ی شعری سپید آن قدر تحت تاثیر قرار بگیری که در خیالت شاعرش را در آغوش کشی و این که از بیرون دادن دود از میان لب های خودت به آسمان بروی و این که در دلت استادت را که در حال تدریس و همین طور واله کردن تو است سفت ببوسی و این که دوست داری یک هفته ای را صرفا برای تجربه در زندان سر کنی و این که از سر و کله زدن با کودکان و سال مندان لذت ببری و این که بر خلاف همه از بودن کنار مردگان بال در آوری و قبرستان برایت رویایی ترین مکان روی زمین باشد و این که خیابان های نیمه شب بیش تر از رخت خواب تو را فرا بخواند و... و... و... .

همه ی این ها دلیل می شود که تو دیوانه باشی... .

تو یک دیوانه ای.

برو بمیر./



پ.ن: حاجت مطرب و می نیست، تو برقع بگشا /// که به رقص آوردم آتش رویت چو سپند (حافظ)


نوشته شد در 31 تیر 92 ساعت 06:54 علی کریمی دیـــــــدگاه |

خسته ام از گذشته ام، تکرار پشتِ تکرار، دردِ بی عاری

این که ذهنت پُر است، پُر، اما، می شوی متهم به بی کاری

تازه فهمیده ام که این دنیا، جای من نیست، جای آدم هاست

تازه فهمیده ام که بیمارم، چاره ام نسخه های تکراری

حیف از این عمرِ بی ثمر، بی بَر، حیف از این روز گارِ بی معنا

روز ها را به خواب، شب ها را، می کنم سَر کنارِ بیداری

زندگی طعنه می زند گاهی: «شانه ات زیر بار خم شده است،

تو شبیهی به حالت تعلیق، داستانی پر از گره داری»

تازه فهمیده ام که روی زمین، هیچ آئینه ای ندارم جز

دو سه تایی شبیه محسنِ ترک، یا که سید جواد کراری

با خودم حرف می زنم گاهی، حرف من را چه خوب می فهمد

تو منی، من تو ام، و ما دو نفر...، غرق در این همه گرفتاری...

...

ناگهان زنگ می زند تلفن... هر کسی هست، بی خیالِ جواب...

با خودت باش، با خودت. تو مگر، چه قَدَر وقت با خودت داری؟!
نوشته شد در 26 تیر 92 ساعت 20:09 علی کریمی دیـــــــدگاه |

در حد توان من چرا «دوری» نیست؟!

در شهر کسی مثل من این جوری نیست

در قلب پر از ایالتم جز تو کسی

شایسته ی حکم امپراطوری نیست

 

من جا نشدم میان دلبندانت

چون پر شده از فراریان زندانت

انگار که جای با تمدن ها نیست

در کشور بی تمدن چشمانت


نوشته شد در 13 خرداد 92 ساعت 00:42 علی کریمی دیـــــــــدگاه |

عزیزان من؛

از همین حوالی برایتان می نویسم. امیدوارم بفهمید. بفهمید این را که یکی از دشوار ترین چیزها تحمل نسخه پیچیدن سایرین است برایم... . این که در هر کار بخواهی نصیحت شوی سخت است و سخت تر این که آن کار به نظرت درست هم باشد. و به خاطر آن نکوهش شوی و ... . شاید من در دنیایی زندگی می کنم که بعضی از درک ملزومات و ساز و کار های آن عاجز اند. و این یک فخرفروشی نیست. این یک التماس عاجزانه است. دوست دارم دیگر کسی در قبال من احساس تکلیف نکند. به خدا این بی بند و باری و آزادی طلبی محض نیست... . این از آن مواردی است که نمی توانم بروزش دهم و دارد می ترکاندم و من در این موارد به جوجه ای دو سه روزه ماننده ام که قدرت تخلی ندارد. و به همین دلیل در شرف انفجار است!!! ای در و ای دیوار! کمکم کنید و خودتان حرفم را بفهمید... . استثنائا این بار رنگ رخساره خبر نمی دهد از سر ضمیر. تمام./


پ.ن: چند روز پیش شدیدا احساس نیاز کردم به یکی از دوستان بگویم: «با من به جمع مردم تنها خوش آمدی» و به دیگری: «... من در میان جمع و دلم جای دیگر است»

....
بریده ای از آخرین نامه ی مترسک به کلاغکان


                                                    


نوشته شد در 4 خرداد 92 ساعت 03:26 علی کریمی دیـــــــــدگاه |

دلت هنوز دو دل بود... این که یا بروی

و یا بمانی و بعد از گلایه ها بروی

گذشتی از منِ خوابیده، نرم و پاورچین

ولی نخواستی انگار بی صدا بروی

شدی تمامْ تمنا،‌ مرا صدا کردی

و انتظار من این بود... بی ندا بروی

برای ذهن ملولم نشد سوال این که

غم تو چیست؟! تو این وقت شب کجا بروی؟!

مزاحمم شده بودی و آرزویم بود

که بار ها،... که بار ها،... که بار ها بروی

دلم به روی خودش هم تو را نمی آورد

نشد دل تو ولی قرصِ قرص تا بروی

...

پس از گذشتن چندین و چندْ از آن شب

همان شبی که دلت قرص شد چرا بروی،

مسیر خیس روی گونه ام، نشان گر چیست؟

همان دو شنبه ی بارانی و پیاده روی...


نوشته شد در 24 اردیبهشت 92 ساعت 02:52 علی کریمی دیـــــــــدگاه |

قدم زنان از جمال زاده آمدم بیرون و در حالی که هنوز در حال تردید قرار داشتم راه مستقیم را انتخاب کردم و به انقلاب و شلوغی ها و کثیفی هایش "نه" محکمی گفتم و از روی خطوط ربات های پیاده حرکت کردم و به آن طرف خیابان رسیدم. سیم های گره خورده را با هزار مشقت باز کردم و ته شان را داخل گوش ها بردم. دوست داشتم شب بود و یا حد اقل باران می آمد تا از‌ آن حالت مزخرف رها می شدم و ... . play را فشار دادم. هنوز درس دی شب ادامه داشت. و من انگار نه انگار که خوابم برده و بقیه را نشنیده ام اندک التفاتی نموده و فهمیدم که حد اقل دو جلسه ی دو ساعته را در خواب ناز(!) بوده ام. بیفزایم شارژ قابل توجهی هم نداشت و من بدون مخدر به راه رفتن ادامه دادم تا به کارگر بالایی رسیدم و از گوشه رد شدم و باز حالم به هم خورد از این شهر. تنها چاره ام دویدن بود که آن هم به مدد پا های بی رمق و نخوابیده ام منتفی بود. فقط می خواستم زود تر به فردوسی برسم و به اش زل بزنم و بگویم:‌ ای کاش هیچ وقت شاه نامه ای نسروده بودی و او هم با جواب ندادنش مثل هر روز محل ... به م نگذارد و حواله ام کند به بوفه و یک عدد لیوان بی مصرف با چای نپتون که این خواب لعنتی را از سرم بپراند و.... .

اه. چه قدر این سید حرف می زند وسط خواب و نمی گذارد من چرت و پرت های شب جمعه ام را با آرامش بنویسم. هی می پرد وسط نوشتنم که: یه دختر قشنگ که جلوی موهاش کچل باشه و با عصا بنویسه شعر نو و پست مدرن بلغور کنه که ... (این جاش واضح نبود برام فردا ازش می پرسم) ... بعدشم برام از کله پاچه پیتزا بیاره و ... . و همین بس که من افکار پیشینم را مچاله کنم و اما نیندازم دور. چرا که باید به طریقی وقت بی هوده ی شما را تلف کنم که هنوز هم که هنوز است عبرت نگرفته و به این وبلاگ مزخرف سر می زنید و چندی بیش نمانده که فیلتر شود این خانه ی فساد و عجب هم نیست در شهری که مردمانش بی نزاکتند و هی وسط خواب حرف می زنند و آرامش نویسندگان شب زنده دار را به هم می زنند. و نمی گویند این بنده خدا که روز ها آرامش نوشتن ندارد. اقلا بگذار شب ها حواسش را جمع کند و چرت و پرتی بنویسد. بلکه به ندای درونی اش که هی و هی به او بد و بی راه می گوید که چرا نمی نویسی پاسخ دهد. واییی.... پای سید به کتاب های تلنبار شده روی تخت بخورد و فرو بریزد و در خواب بگوید: «کجا بودم من؟!...» و تو به یاد پسر خاله بیفتی که : خب چیه مگه؟ آدمه دیگه. وسط خواب حرفش می گیره... . و تو بگویی حرفش بگیرد قبول. اما رقصش بگیرد را دیگر نه و ... و چیزی نمی گذرد که موتور یخ چال به راه می افتد و تو کلا قید نوشتن را می زنی و می گردی به دنبال راه دیگری که جای بی خوابی ات را پر کند و ... ./


پ.ن: الانسان حریص علی ما منع... اشاره به تیتر.


نوشته شد در 20 اردیبهشت 92 ساعت 03:24 علی کریمی دیـــــــــدگاه |

دی شب که زلف های تو در دست باد بود

بازار دل بران دروغین کساد بود

نه ... خوب نیست ... دوباره کلیشه ای ست

این بیت های اول من ... شعر یادبود

دیگر نمی شود الکی شعر گفت و رفت

حتی اگر به طبع کسی اعتماد بود

حتی اگر کسی به دلش اعتماد داشت،

چشمش به رد پای سیاه مداد بود

شاید اگر میان من و واژه های من

دل بستگی شبیه به یک اعتیاد بود، ...

یا جمله های ردّ و بدل گشته بینمان

مثل همه کلیشه ای و متّضاد بود، ...

آن وقت بیت اول من کل حرف بود...

یعنی که عشق از سرمان هم

... /


نوشته شد در 16 اردیبهشت 92 ساعت 16:57 علی کریمی دیـــــــــدگاه |

...

خوب بودن! کلمه ی هیجان آوری نیست. خوبی، در فارسی، شکوه و عظمت خارق العاده ندارد. با متوسط بودن و بی بو و خاصیت بودن هم صف است. خوب بودن در نظر ما، یعنی بد نبودن! و این معنی مبتذلی است! آدم خوب! به چه کسانی می گوییم.؟ به آدم هایی که فقط به درد دامادی می خورند و تشکیل خانواده و سر و سامانی شسته­ رفته و راحت و نقلی؛ کسی که هم به حرف طبیعت [گوش] می کند و هم به حرف همه ی آدم ها. آدم خوب یعنی کسی که هیچ کس از او بدش نمی آید. [!!!!!!!] یعنی چه!

...

باید حادثه ای ناگهان دست خوشبختی را بگیرد و پیش انسانی این چنین بنشاند، تا ببینی، لمس کنی،‌حس کنی. این ها را از وجود او، دیدار او، صحبت او، آشنایی او، لبخند او، نگاه او، رفتار او، سخن او، سکوت او، زیستن او، بودن او، و حتی یاد او و به یاد آوردن او و احساس حضور او، بیرون کشی، الهام گیری، استخراج کنی، بچشی، بمکی، ببویی، بشنوی، ببینی. باید نزدیکش بنشینی و به او دل دهی و در او حلول کنی و در او غرق شوی و رامش شوی. آغوش احساسات را، آغوش روحت را، لبان قلبت را، دهان فهمت را در او بگشایی، به روی او باز کنی و با دقت، مواظبت، عطش، نیازمندی، فروتنی، تسلیم، مداومت، اطمینان، صبر و مقاومت، راه ها و در ها و پنجره ها و حتی ریز ترین روزنه هایی را که به درون پر معجزه و پرکرامات و پر عجایب و پر اسرار او باز می شوند پیدا کنی و خود را، همه ی خود را، همه ی ابعاد، همه ی خواست ها، همه ی تشنگی ها، همه ی فهم ها، حس ها، درک ها، بلعیدن ها، مکیدن ها، گرفتن ها، همه ات را در مسیر این رهگذر ها، دریچه ها، روزنه ها قرار دهی و بنشینی و سیر کنی بعد ببینی، بیابی، و حس کنی که اووووو...ه! چه چشمه های رنگارنگ و شگفت و اسرارآمیز و خارق العاده ای در تو جوش می کند و جاری می شود، جاری می شود، و جاری می شود. سرازیر می شود و کم کم احساس می کنی،‌ و با چه لذت عجیبی که در وصف نمی گنجد احساس می کنی، که داری از همه ی چیز هایی که در این دنیا نیست، هیچ جا نیست، اصلا نیست، پر می شوی و پر می شوی و پر می شوی و صدای ریزش این جریان های اعجاب آمیز غیبی را در درون خود، اگر بدان گوش دهی، دل بندی،‌ بفشری، به روشنی و صراحت، بلند بلند می شنوی. چه حالتی، چه موسیقی ای دارد این صدا ها! صدای ریزش رود ها و نهر ها و چشمه سار های مرموز، نم نم باران و صاعقه ها و تندر ها و سیل ها و هیاهوی آبشار ها و سپس رویش بهشت کویر خلوت و سوخته ی دل.

احساس می کنی که گویی از زیر این آسمان سرپوشیده و بسته و خفقان آور،‌ پنجره هایی به بیرون از این عالم گشوده ای و با این اقیانوس ها و باران ها و با چشمه سار های عالم دیگر ارتباط یافته ای و هزاران کاریز از اعماق درونت جوش کرده است و رود های غیب، در پنهانی ترین دهلیز های روحت سر باز کرده است و داری لب­ریز می شوی و داری سرشار می شوی و داری سر می روی و ... چه می دانم چه بگویم؟!

...

کویر


پ.ن.1: شریعتی مأمن تنهایی من است. شریعتی مرجع تمام رجوع های من و آخرین دستاویز من برای رهایی از تنهایی... . شریعتی تنها کسی که با تمام وجود مرا می فهمد و من با تمام وجود می فهممش. شریعتی ... شریعتی ... شریعتی ... . مردی از جنس احساس که مرا زیر و رو می کند و هر زمان از همه جا می بُرم و هیچ کس مرا نمی فهمد، تنها آغوشی که به رویم باز است،‌ آغوش واژه های اوست. واژه هایی که لطافتش مرا بی نیاز از هر لطافتی می کند و ... . واژه هایی که واژه های من است و گویی خودم آن ها را نگاشته ام. گویی این مرد آسمانی از درون من خبر دارد و می گوید آن چه را که من در پس هزاران لایه نگاه داشته ام و حتی خود نیز به آن دست رسی ندارم. انگار خود من است... . پس شگفت انگیز نیست که جای جای کویر او را رد پای سیاه قلم من پر کرده است. تعجب آور نیست که هر چند صفحه یک بار در کنار سطر هایش، دل من به روی کاغذ ریخته است که:

                  جانا سخن از زبان ما می گویی... ./

                         

پ.ن.2: دانلود "نواندیشی دینی، مطهری و شریعتی" - حسن رحیم پور ازغدی - حجم: حدودا بیست و شش مگابایت


نوشته شد در 11 اردیبهشت 92 ساعت 19:17 علی کریمی دیـــــــــدگاه |

از این به بعد می خواهم 
وسط خیابان های شلوغ 
چهار زانو بنشینم
و دکمه های لباسم را
بالا پایین ببندم
و ماست را با برنج در بشقاب بریزم
شاید هم سیگار هایم را حتی
 سر و ته روشن کنم
و به این بیندیشم که 
واژه ها محصور ذهن ها نیستند
آه
چه قانون مبارکی
این که 
شاعر ها نمی توانند اعتصاب کنند... /

نوشته شد در 2 اردیبهشت 92 ساعت 21:11 علی کریمی دیـــــــــدگاه |

یه کمی انگار خسته شدم دیگه.

نوشته شد در 15 فروردین 92 ساعت 02:13 علی کریمی دیـــــدگاه |

/... تمام ترسم از این بود، جنگ شاخه و باد

  که ناگهان دل من کنده شد
                                  زمین افتاد
.../
                                                     

نوشته شد در 13 فروردین 92 ساعت 16:48 علی کریمی دیـــــدگاه |

وارونگی

          قصه از آن جایی شروع شد که آفریده شدیم. آفریده شدیم که زندگی کنیم. قصه از آن جا شروع شد که می خواستیم زندگی کنیم اما قربانی مقدمات زندگی شدیم. قصه از آن جا شروع شد که می خواستیم سوار اسباب و لوازم زندگی شویم. اما نمی دانم چه شد که داریم به آن ها سواری می دهیم... . و همین طور این قانون نانوشته ی کثیف سرایت پیدا کرد به سر تا پای زندگیمان. مثلا قرار بود تحصیل کنیم... اما داریم قربانی فراهم کردن مقدمات آن می شویم. حرف های من از این جا شروع می شود. نمی دانم چه شد. زمانی بود که با شور و اشتیاق و شهوتِ بی امان تحصیل، انتظار چنین لحظاتی را می کشیدم. اما انگار وقت و انرژی من و پول خانواده ام در راه فراهم کردن مقدمات آن قرار است به هدر برود، نه برای خود آن!

          اصلا بی خیال... مرا چه به تحصیل و کسب علم؟! مگر مهم است؟! بگذار وقت و جان عزیز و پولمان را در مسیر مقدس تری به نام «طی کردن مراحل اداری» فدا کنیم. بگذار ارزش و غیر ارزش از هم تفکیک شوند. بگذار همه بدانند که قصد ما ورود به دانشگاه است، نه تحصیل در آن! این جمله ی آخر بیان گر اتفاقی است که خواه نا خواه باید به آن ایمان آورد. چرا که چاره ای جز آن نیست... بچه که بودم فکر می کردم کسانی که در دانش گاه درس می خوانند در حال گذراندن دشوار ترین و هم چنین پربار ترین مراحل زندگیِ تحصیلیِ خود هستند. اما هر چه گذشت بیش تر به ناقص العقل بودن خودم در کودکی پی بردم. نتیجه گیریِ ذهنِ کودک سال من کاملا اشتباه بود. الآن فهمیده ام سخت ترین مرحله، قسمت ورود به دانش گاه است و بعد از آن عشق است و حال... . در حقیقت ورود به دانش گاه قله ی تحصیلی «ما»ست. همین «ما» که قرار است به ثریا برویم و گونی گونی دانش جمع کنیم... .

          قصه از آن جا شروع شد که به نزدیکی این قله رسیدم. مدال طلای المپیاد ادبی شده بود مانند اسم و فامیل من. همه جا مرا به آن می شناختند. کم کم حس کردم من در خدمت آن قرار گرفته ام، به جای آن که او در خدمت من. درِ گوشش گفتم مگر قرار نبود تو به من کمک کنی؟ مگر قرارمان این نبود که من به وسیله ی تو از دست این کنکور لعنتی خلاص شوم؟! مگر قرار نبود کمکم کنی تا به سلامت از این قله ی مخوف رد شوم و از فضای علمی دانش گاه استفاده کنم؟! – هر چند آن موقع هنوز نمی دانستم که در دلش به من می خندد! چه ترکیب مضحکی: فضایِ علمیِ دانش گاه! البته حساب اساتید و دانش جو های خوب جداست. اما کلا زهی خیال باطل! – خلاصه، گذشت و گذشت و گذشت... . به مرحله ای رسیدم که تنها عامل یاری رساننده ام همان مدال لعنتی بود، نه علم و دانش و هرچیز دیگرم... .

          زمان می گذشت و من کم کم به چیز های عجیب عادت می کردم. نمونه اش همین قضیه ی «پیش دانشگاهی». اوایل برایم عجیب بود که کسی را از کنکور دادن معاف کنند، اما مدرک پیش دانش گاهی از او بخواهند. اصولا درس های پیش دانش گاهی جزئی از منابع کنکور است. جالب است که کسی را از «کل» معاف کنند و از «جزءِ» همان کل نه! کسانی که دشوار ترین کتاب های دانش گاهی را در دوره ی المپیاد پاس کرده اند، حالا باید معطل کتاب های دبیرستان شوند. اوایل برایم جالب بود. اما پس از گذراندن مراحلِ به مراتب عجیب تر، به این نتیجه ی طلایی دست یافتم که کلا نباید به مسائلی از این دست فکر کرد. بالاخره کسانی که این قوانین را تصویب کرده اند خودشان تحصیل کرده و باسوادند و حتما و یقینا و مطمئنا با دانش و بینش کافی و وافی این قوانین را مصوب ساخته اند. هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست... !

          ناچاراً چهار ماه از عمر تلف شد. منتظر گذراندن امتحانات پیش دانشگاهی در مدرسه ی شبانه شدم. و از آن جا که «دقیقه ی نود» دارای قداست خاصی است، امتحانات پیش دانش گاهیِ آموزش از راه دور هم باید بیخِ بیخِ آغاز ترم دوم دانش گاه برگزار شود. خدا نکند که میان امتحانات و برگزاری کلاس های دانش گاه فرصت سر خاراندن و یا احیاناً تنفسی داشته باشیم. روزی که طبق موعد به دنبال کارنامه و گواهی پیش دانش گاهی رفتم، داخل مدرسه هیچ کس نبود. قو پر نمی زد. با این شرایط باز بودن درِ مدرسه جای شگفتی داشت. رفتیم و فردا آمدیم. و دوباره رفتیم و فردا آمدیم و دوباره... . زمان تلف می شد و پایانِ فرصتِ ثبتِ نامِ دانش گاه نزدیک. گفتند فلان امتحان را نداده ای. جلوی اسمت غیبت است. هر چه گفتم بابا به خدا داده ام، گفتند به خدا نداده ای. گفتم دوستانم شاهدند. گفتند لیست نمرات شاهد است... . بعد از دو روز بررسی و دویدن و... معلوم شد لیست نمرات به دلیل بی توجهی و یک ردیف بالا پایین شدن، شهادت دروغ داده است. چه بیچارگانی که خبر قبول شدنشان دروغ و چه نیک بختانی که خبر افتادن(!)شان ناصحیح از کار در آمده بود. کافی بود هم چو منی به دلیل اضطرار و کم بود فرصت پی گیری نمی کرد. آن وقت... . این است لیاقت ما زمانی که سرنوشتمان را به عدد و رقم و ذهنِ مشغولِ کارمندی می سپاریم که هم زمان با وارد کردن نمرات به فکر سیر کردن شکم اهل و عیال نیز هست و هزار موضوع جنبی دیگر... .

          نکته ی عجیب دیگری هست که ذکر آن خالی از لطف(!) نیست. هنوز روز امتحان جغرافی را به خاطر دارم. با اعتماد به نفس کامل آمده بودم. اعتماد به نفسی که حاصل از خواندن کتاب تاریخ بود! اشتباهاً و به دلیل گزارشی غلط به جای جغرافی تاریخ خوانده بودم. نمراتم جالب بود. نمره یِ جغرافیِ هیچ نخوانده چهارده و نیم بود. دو خط پایین تر نمره یِ فلسفه یِ صد بار خوانده ده و نیم بود. فلسفه ای که در آن غوطه خورده بودم و خط به خطّ آن هنوز جلوی چشمم راه می رود. آن وقت نمره ام از آن باید ده و نیم باشد و از جغرافیا چهارده و نیم! به راستی معیار های ارزش یابی علمی ما به اندازه ی معیار های ارزشی یابی ورزشی ما قدرت مند است؟ آیا همان قدر که برای تشخیص آفساید های نیم متری و کم تر کارشناس داوری دعوت می کنیم، برای تصحیح اوراق امتحانی وقت و دقت صرف می کنیم؟ با این همه ریزبین و دقیق شدن در مواردی مهمل مانند شخصی ترین مسائل چهره ی سینمایی محبوب روز – که البته دانستن آن اطلاعات به درد خودش هم نمی خورد!- آیا انتظارنمی رود که در مسائل مهم و خطیری از این قبیل کمی – فقط کمی!-  دقت به خرج دهیم؟! با این پتانسیلی که از خود نشان می دهیم، داشتن چنین انتظاری نباید بیهوده تلقی شود! تازه همه ی این موارد در شرایطی است که این معیار و میزان را برای محک زدن سطح علمی دانش آموز پذیرفته باشیم. و تازه خود آن متوقف بر این موضوع است که اساسا کتب درسی ما چه قدر علمی است و همین طور تا بی نهایت... .

اعتراض به نمرات برابر بود با ده روز معطل شدن. پس خود به خود قیدش زده شد! فردا شد. گفتند بیا پرونده ات را بگیر. در پوست خود نمی گنجیدم. بالاخره داشتم رها می شدم. گرفتم. گفتند باید امضا شود. توسط فلان کس. افتادیم دنبال فلان کس. نبود. کجا رفت؟! نمی دانم. به خدا تا همین الآن این جا بود. بر می گردد. بنشین. می آید... . خیلی سخت است که دو ساعت منتظر بمانی در مکانی که صندلی برای ارباب رجوع ندارد! آن وقت مجبور باشی روی پله ها بنشینی و به همین دلیل از مستخدم هم بد و بیراه بشنوی و بفهمی که کلا به هیچ دردی نمی خوری. ای کاش در این شرایط لااقل برچسب خجالت بارِ «نخبگی» به تو نمی چسباندند. ای کاش با تو همان طور که «تو» هستی بر خورد شود. همان طور که به هیچ درد نمی خوری. آبرومندانه تر از این است که جایی از تو تقدیر کنند و لوح تقدیر بدهند و همه جا معرفی ات کنند و جایی حرمت و آبرویت را و دقایق عمرت را و ... زیر پا له کنند. این جاست که معنای درست «تقیه» را می فهمم: بابا به خدا من نخبه نیستم. با من مثل یک انسان برخورد کنید!

          خیلی سخت است بعد از دوساعت بیهودگی به تو بگویند فلانی تماس گرفت و گفت نمی آید. تازه همین را هم خودت باید بپرسی و اصولا برای وقت تو به اندازه تکه گوشتِ لای دندانشان هم ارزش قائل نباشند که تصمیم بگیرند قورتت دهند یا تُفت کنند بیرون! خیلی سخت است که بروی و فردا دوباره بیایی و پرونده ات امضا شود، اما... مدیر نباشد. همان مدیری که انگار به مُهرش بیش از هر چیز دیگر نیازمندی... . خیلی سخت است بعد از این همه گذراندن هفت خوان و رسیدن به کوه قاف، قیافه های حق به جانبی را ببینی که انگار با راه انداختن کار تو، تو را تا قیامت غلام و برده ی خود کرده اند. و همین طور... .

بگذریم. همه ی این ها را برای اعتراض ننوشته ام. حتی برای انتقاد هم. خودم را هم نمی خواستم خالی کنم. اصلا به نظر من نباید به این مسائل زیاد فکر کرد. اصلا زیاد فکر کردن کار خوبی نیست. فقط باید مراحل اداری را با صبر و آرامش زیاد به پایان برد. البته اگر پایانی داشته باشد. اما توصیه ی حقیر به افراد مشابه همان است که خواجه فرمود:

طی این مرحله بی همرهی خضر مکن

ظلمات است، بترس از خطر گمراهی

 درد من از آن جاست که این برادران و خواهران عزیز من که این همه لطف و مرحمت به بنده ی سراپا تقصیر روا داشته و کارِ خلاف و دور از مصلحتِ مرا به تعویق انداخته اند و من «اندوه دل نگفتم، الّا یک از هزاران»، دورتا دور اتاق خود را به تصاویر و جملاتی آراسته اند که هیچ سنخیتی با آن ها ندارند. درد من از آن جاست که داخل همین اتاق ها پر است از مجموعه آثار شهید مطهری! همان کسی که زبانش مو در آورد از بس که گفت: اسلام پشمینه ای است که اگر بر عکس پوشیده شود [جایگاه صورت و معنایش عوض شود]، به جای آن که در آن گرم شویم، یخ می زنیم. درد من به هیچ وجه از بی خیالی و بی احترامی هایی که در حقم صورت گرفته نیست. دردم از این است که سر تاسر این «اتاق های انتظار» با آیات و روایات و تصاویر بزرگان آراسته شده است. به راستی که طوطیِ سخن سرای شیراز چه قدر زیبا این وارونگی و جا به جایی صورت و معنا را به تصویر کشید:

حافظا مِی خور و رندی کن و خوش باش، ولی

دام تزویر مکن چون دگران قرآن را...

بهمن 1391

والسّلام


نوشته شد در 5 فروردین 92 ساعت 01:33 علی کریمی دیـــــدگاه |



تعداد همه ی صفحات :4      1   2   3   4  

دستنوشته های یک حاضر شده محضور